تبليغاتX
آجرهای بیگانه
بر تپه ای خاکی بر فراز روستایی قدیمی

در غروبی غمگین

من نشسته ام سیگار میکشم

و نگاه میکنم به شما که گروه گروه در جاده قدم میگذارید

دور میشوید

ریز میشوید

میروید و میروید

تا دیگر پنهان میشوید

آسمان که تاریک میشود

من هنوز روی تپه نشسته ام

هنوز سیگار میکشم

و نگران تمام شدن سیگارهایم هستم

آیا مرد سیگارفروش هم رفته است؟

+ نوشته شده توسط بیگانه در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:52 |
در پشت چهره زیبا و معصوم تو

گناهی پنهان است

یک شهوت عریان

یک خشونت

یک انتقام

یک لذت

و تو میخندی

تو راه میروی

تو خیلی عادی رفتار میکنی

خیلی

+ نوشته شده توسط بیگانه در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 10:36 |
گناه را باید شاعرانه انجام داد

گناه را باید مانند کافری در قرون وسطی انجام داد

باید در دوراهی لذت و مجازات،لذت را انتخاب کنی

باید از لذت بدنت به لرزه بیوفتد عرق کند

باید خدا را به مسلخ شیطان ببری

باید زیبایی را لیس بزنی

باید شراب شهوت را سربکشی



+ نوشته شده توسط بیگانه در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 و ساعت 2:50 |
دنیای غریب

دنیای شهوت و خشونت

دنیای افکار ممنوعه

دنیای حسهای لعنتی

دنیای تناقض 

دو ماری که بر این شانه های فراخ روییده

قربانی میخواهند

اینها آدم میخورند

آدم

کسی کاوه را خبر کند

کسی ضحاک را نجات بدهد

تو را به مقدساتتان مارها را بکشید نه ضحاک دربند را


+ نوشته شده توسط بیگانه در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:9 |
زمانی فاحشه ای در شهری بود که تبحر خاصی در ارضای مردان داشت

میگفتند مردی که در شهر مشهور به دیر ارضایی بود پیش او رفت و یک دقیقه بیشتر نتوانست دوام بیاورد

فاحشه یک اسطوره بود

سنبل شهوت

پروردگار مردان

الگوی زنان

او خاص بود

متنوع بود

او سوراخی سحر آمیز داشت

سوراخی به روی سرزمین عجایب

اما فاحشه هیچوقت در زندگیش ارگاسم را تجربه نکرده بود

نه هیچ مردی حتی خودش هم ناتوان بود در این کار

روزی او را در اتاقش یافتند

زن بیچاره خودکشی کرده بود

لوله اسلحه شکاری را در آلت زنانه اش فرو کرده و شلیک کرده بود

رحم و مغز و قلبش به سقف پاشیده بود

بدنش تکه تکه شده بود

از کمرش تا نوک انگشتان پایش فقط سالم مانده بود

پزشک خم شد و نگاهی به درون سوراخ افسانه ای انداخت

سالم و بدون نقص بود

دکتر قسمت سالم بدن فاحشه را به آزمایشگاه برد

تا صبح مشروب خورد و و پاهای بی جان و کبود زن را زیر بغلش گذاشت و سوراخ را گایید

آنقدر این کار را کرد تا از آلتش به جای اسپرم خون بیرون میامد

پزشک به جنون رسیده بود و علاوه بر آلتش دست و پایش را هم داخل واژن فاحشه میکرد تا جاییکه که توسط آلت-فاحشه-مرحوم بلعیده شد و پزشک هیچوقت پیدا نشد

به دستور شهردار نیمه بدن فاحشه را با حفاظت شدید در میدان شهر گذاشتند به عنوان نمادی مقدس

روزها مردم همه به دور میدان حلقه میزدند و در برابر سوراخ سجده میکردند و مناسک خاصی را انجام میدادند

و شبها صدای تیر اندازی درشهر طنین افکن بود

سربازهای محافظ مردمی که برای لمس و دست درازی به سوراخ به میدان حمله میکردند را با تیر هدف قرار میدادند

هر شب تعداد زیادی کشته میشدند

کشته ها را به سوراخ تقدیم میکردند تا آنها را ببلعد

مردها دیگر علاقه ای به همبستری با همسرهایشان نداشتند

فکر آن آلت-زنانه ی بی جان در وسط میدان شهر همشان را دیوانه و مدهوش کرده بود

بعضی از مردان آلتهای خود را میبریدند و به پیشگاه سوراخ فاحشه تقدیم میکردند

اینها مردانی بودند که بسیار در شهر بهشان احترام میگذاشتند و به آنها خادمان پروردگار میگفتند

زنها وحشیانه سوراخ را میپرستیدند

آلت زنانه را مادر بشریت میدانستند

دیگر زاد و ولدی نبود

هر شب مردمی در راه رسیدن به سوراخ فاحشه کشته میشدند

عده ای خود را قربانی میکردند

عده ای مادرشان را سر میبریدند برایش

عده ای فرزندانشان را

آوازه پروردگار جدید در کل کره زمین پیچیده بود

از همه جا قربانیانی برایش آورده میشد

سوراخ میبلعید

میبلعید

آلتهای مردانه 

بچه ها

زنها

مردها

آپارتمانها

برجها

راهها

کوهها

دریاها

آن سوراخ سحر آمیز-کچک همه چی را بلعید

کره زمین

سیارات

کهکشانها

و حتی فوتونهای نور را

سوراخ فاحشه کائنات را بلعید

و هستی در همان سوراخ کوچک معنی و تجلی میافت در دوردستی بینهایت بیکران از نیستی


+ نوشته شده توسط بیگانه در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 و ساعت 6:7 |
آه صندلی زیبای من

آیا زیر بار وزن پروردگارت یک پایت شکسته و نامتعادل گشته ای؟

حال تو را به گوشه ای می اندازم و خوار و ذلیلت میکنم

دیگر لیاقت مصاحبت با باسنم را نداری

صندلی زیبا و جوانی خواهم آورد

ولی خوشحالم خواهی کرد اگر جان بگیری و پای شکسته ات را در دست بگیری و به سمتم آیی

پایت را تا انتها در مقعدم فرو کنی و من جیغ خواهم کشید

هم از درد هم از شعف

شعف از این بابت که خرق عادتت بابی خواهد گشود تا من هم پایم را تا ران در مقعد پروردگارم فرو کنم

پس برخیز لعنتی

برخیز

برخیز و انتقام بگیر

+ نوشته شده توسط بیگانه در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 3:44 |
خامه روی سرم

شکلات روی صورتم

سس روی سینه هایم

عسل روی آلت تناسلیم

آلبالو از گوشهایم آویزون

بیا منو بخور

من خوشمزم

آره منو بخور

آه

بخور

قورتم بده

خودم را در معدت احساس میکنم

من برای تو هستم

من در روده بزرگت هستم

من توی کونت هستم

من آغشته از گه هستم بر سطح سرد چینی توالت

موهایم از ماکارونیست

دستانم نون باگت برشته

آلتم هات داگ تند

سینه هایم کیک خامه ای

آقا لطفا من را بخور

خانوم لطفا من را بخور

آه من را خوردی

آه

آه

ها ها ها

آره گه خوردی

من گه بودم

گول لباسم رو خوردی

سر میخورم از کونت میپرم بیرون

من یه مدفوع بزرگ قهوه ای هستم

من رستگار شده ام

من منشا هستم

من مبدا هستم

من خدا هستم

من تو هستم


+ نوشته شده توسط بیگانه در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 3:28 |
این از ویژگیهای نژاد ماست

که همگی شاش داریم

میخواهیم برای رسیدن به مالکیت

در هر جایی که میرسیم پایش بشاشیم

بر سرش دعوایمان که بشود

به همدیگر میشاشیم


+ نوشته شده توسط بیگانه در یکشنبه دهم مهر 1390 و ساعت 23:20 |
نه من از آن دسته آدمها نیستم

عقیده ای آنقدر در ذهنم شکل نگرفته تا برایش بمیرم

عقیده ای که لبخندی در لحظه مرگ برایم به ارمغان بیاورد

تا آن موقع که میتوان عاشق بود زندگی ارزشش را دارد

تا آن موقع که میتوان عشقبازی کرد زندگی ارزشش را دارد

تا آن موقع که میتوان سرخی آسمان را در طلوع خورشید دید ارزشش را دارد

تا آن موقع که میتوان در هنگام غم سیگار کشید زندگی ارزشش را دارد

تا موقعی که دختران زیبایی هستند که تو را جادو کنند زنگی ارزشش را دارد

تا موقعی که حماقت هست زندگی با ارزش است

تا موقعی که ظلم میشود

تا موقعی که پدر و مادرها فرزندانشان را در جنگ از دست میدهند

تا موقعی که اخبار کشته شدن صدها نفر را از گرسنگی و جنگ و بدبختی میشنوی زندگی ارزشش را دارد

فقط چشمانت را ببند و بیخیال این روی خوش زندگی نشو

+ نوشته شده توسط بیگانه در شنبه دوم مهر 1390 و ساعت 5:12 |
دیوها در رفت و آمدند

آنها را میبینم

وجودهای متناقض و کاریزماتیک

تو را میبلعند

شیره ی تو را میکشند

واگیردارند

اینجا دنیای دیوهاست

دیوهای گرسنه

+ نوشته شده توسط بیگانه در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 و ساعت 2:38 |


Powered By
BLOGFA.COM