که همگی شاش داریم
میخواهیم برای رسیدن به مالکیت
در هر جایی که میرسیم پایش بشاشیم
بر سرش دعوایمان که بشود
به همدیگر میشاشیم
|
این از ویژگیهای نژاد ماست که همگی شاش داریم میخواهیم برای رسیدن به مالکیت در هر جایی که میرسیم پایش بشاشیم بر سرش دعوایمان که بشود به همدیگر میشاشیم
+ نوشته شده توسط بیگانه در یکشنبه دهم مهر 1390 و ساعت
23:20 |
نه من از آن دسته آدمها نیستم عقیده ای آنقدر در ذهنم شکل نگرفته تا برایش بمیرم عقیده ای که لبخندی در لحظه مرگ برایم به ارمغان بیاورد تا آن موقع که میتوان عاشق بود زندگی ارزشش را دارد تا آن موقع که میتوان عشقبازی کرد زندگی ارزشش را دارد تا آن موقع که میتوان سرخی آسمان را در طلوع خورشید دید ارزشش را دارد تا آن موقع که میتوان در هنگام غم سیگار کشید زندگی ارزشش را دارد تا موقعی که دختران زیبایی هستند که تو را جادو کنند زنگی ارزشش را دارد تا موقعی که حماقت هست زندگی با ارزش است تا موقعی که ظلم میشود تا موقعی که پدر و مادرها فرزندانشان را در جنگ از دست میدهند تا موقعی که اخبار کشته شدن صدها نفر را از گرسنگی و جنگ و بدبختی میشنوی زندگی ارزشش را دارد فقط چشمانت را ببند و بیخیال این روی خوش زندگی نشو
+ نوشته شده توسط بیگانه در شنبه دوم مهر 1390 و ساعت
5:12 |
دیوها در رفت و آمدند آنها را میبینم وجودهای متناقض و کاریزماتیک تو را میبلعند شیره ی تو را میکشند واگیردارند اینجا دنیای دیوهاست دیوهای گرسنه
+ نوشته شده توسط بیگانه در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 و ساعت
2:38 |
جاده های سبز باران صدای فلاشر ماشین پینک فلوید ذهن پرواز میکند به هر کجا جاده خشک ماشین له شده در زیر کامیون گرما صندلیهای ناراحت تو میروی به بعضی جاها تو میروی به باغ وحش ارم جایی که قفس میمونها بزرگ است جایی که به میمونها سنگ میزنی جایی که میمونها از دستت تخمه میگیرند میشکنند جایی که تو ساعتها به نظاره میمونها میگذرانی تو میروی به بعضی جاها تو میروی به ویلای کوچک دوستانت جایی که از جنها و دیوها میترسی جایی که سیگار میکشی او به جایی نمیرود او نشسته است جایی که میلیونها سال بیهوده عمر میگذراند آنجا و اینجا جایی در یک باغ وحش بزرگ برای یافتن راز بقا قفس در قفس کوچک در بزرگ بزرگ در کوچک من اینحا نشسته ام تاریک و سیاه عذاب دادن خویش برای هیچ سالها به شکلکهای درون آیینه مشغولم + نوشته شده توسط بیگانه در شنبه دوازدهم شهریور 1390 و ساعت
3:27 |
هی خوک چه لباس خوشگلی پوشیدی هی خوک چی شده گوشت پخته میخوری؟ نکنه آدم شدی؟ شامپاین میخوری یا ودکا؟ خوک:ودکا لطفا مادرت را میکنی یا خواهرت رو؟ خوک:میلی به سکس ندارم مرسی هی خوک دیروز توی تظاهرات شرکت کردی؟ خوک:آره جمعیت کثیری آمده بودند اما بعضی از شعارها از روی جو گیری بود هی خوک هنوز طویلتون بو میده؟ خوک:نه عزیزم خونمون رو سیستم تهویه هوا براش خریدیم هی خوک مهمونی تمومه شب خوبی داشته باشی امیدوار نیستم ببینمت خوک تو شهر زیاده راستی شب که داشتی گهتو میخوردی به یاد گرسنگان سومالی باش وقتی ارضا شدنت 30 دقیقه داشت طول میکشید به فکر مردان بی آلت باش راستی خوک! وقتی داشتی ننت را میگاییدی به فکر نوزادان بی زبان که شبها از دیدن سینه های مامانشون راست میکنن هم باش هی خوک! هیچی برو به کارت برس
+ نوشته شده توسط بیگانه در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 و ساعت
4:57 |
ببین به چه زیبایی تاریخ تکرار میشود ببین چه تاریخ خوب برای تو رقم میخورد چون در این کتاب تاریخ من و امثال من حضور دارند اما تاریخ برای گذشته است آینده ات را در رویای اینها فدا نکن تاریخ را تکرار نکن جلوی این دور باطل را بگیر به آینده نگاه کن ما از گذشته ایم ما را دور بیانداز
+ نوشته شده توسط بیگانه در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 و ساعت
3:19 |
یک کوزه پر از شیر در دستان یک روستایی فقیر یک مادینه گوسفند کوچک بزرگترین گله ی روستا ازدواج با دختر زیبای ارباب رستم و اسفندیار و اردشیر فریاد شادمانی سر داد و به آسمان پرید کوزه از دستش رها شد و بشکست گرسنگی و بی خانمانی بی خانواده و بی کس ای کاش جرعه ای شیر بود تا امشب نان جو را با آن پایین بدهد
+ نوشته شده توسط بیگانه در دوشنبه بیستم تیر 1390 و ساعت
3:7 |
منظور کسی را نمیفهمم ((شوخی گفتی یا جدی؟ نمییدونم اصلا نمیفهم چی میگی؟ یعنی چی؟ خودت میفهمی داری چی میگی؟)) کسی هم منظور من را نمیفهمد قانون عادلانه ای به نظر میرسد شاید باید دیواری دور خودم بکشم مار بوآ و خرگوشم را درونش رها کنم تاریکی و گرسنگی و تشنگی را تحمل کنم به بهای اینکه وقتی مار،خرگوش را بلعید بگویم این یک کلاه هت است نه خرگوشی در شکم یک مار بوآ
+ نوشته شده توسط بیگانه در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 و ساعت
2:32 |
گاهی اوقات وزن سنگینم را بلند میکنم به دستشویی میروم
بعد یک نیمرو درست میکنم سفره را جلوی تلویزیون پهن میکنم نیمرو را میخورم سفره را جمع میکنم ظرفها را میشورم روی مبل ولو میشوم سیگار میکشم یک فیلم میزارم نگاه میکنم درها را قفل میکنم چراغ ها را خاموش میکنم بیخیال تخت میشم جایم را زیر کولر میندازم پتو را تا زیر گلویم میکشم بالا هدست را میزارم توی گوشم cirrus minor گوش میدم و از پنجره چراغهای خیابان را نکاه میکنم آنقدر نور دارند که میشد زمانی در زیر نورشان هری پاتر خواند هنوز هم به آن پر نوری هستند کم کم چشمانم سنگین میشود هدست را درمیاورم پرتش میکنم به کناری و خوابم میبرد و یک ظهر تابستانی مثل همونی که در این 21 سال بوده بدون کوچکترین تغییری زمان را به جلو میبرم تا شب شود یک شب شگفت انگیز دیگر شبها را دوست دارم عمیقترین حس را به من میدهد
+ نوشته شده توسط بیگانه در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 و ساعت
2:12 |
تو یکی از این شبها یکی از این شبهای برفی که آسمون به سرخیه خون من و تو هستش به دور از همه بالا و پایینهای زندگی با تو قدم میزنم بدون این که به چیزی فکر کنم یک مدیتیشن مقدس با گرمای دستان تو با بوی عطر توبا صدای قدم هایمان بر روی برف دست نخورده عزیزم بیا همه خرت و پرت هایی که توی ذهنمون کردند را برای لحظه ای دور بریزیم چشمانمان را باز کنیم تا ببینیم که فقط من و تو هستیم در زیر این درختان کاج سفید پوش در حیاط خلوت دنیای زیبای خودمان بدون محدودیت بدون مرز برای یک حس مشترک برای هم و به وسعت تمام کاج هایی که در دنیایمان کاشته ایم + نوشته شده توسط بیگانه در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 و ساعت
3:40 |
|
|