تبليغاتX
دوباره بنگر شاید که به یاد آوردی
چشمان تو من را خمار و مست میکند

لبان تو مرا به قهقهرای سیاه چالی میبرد

که

قهرمانان با شکوهی دارد

نمیبینی که چگونه برای آرمانهایشان میمیرند؟

نمیبینی اشکهای پدر و مادرانی که ریخته میشود؟

نمیبینی چگونه تو را میخواهیم

بیا...

بیا که تو را میخواهیم

بیا که تو را در زیر رختخوابهایمان

در زیر دوش حمامهایمان

مقدست مینامیم

بیا که خواستنت بوی خون میدهد

بیا و این بار مهربان باش

بیا تا مستبدین را کنار بزنیم

بیا آنها را ببخشیم

بیا نابودشان نکنیم

چون که ما همه دیکتاتورهایی بزرگ هستیم ولی قدرت نداریم

بیا اگر خونمان را ریختند خونشان را نریزیم

که اگر امروز باز ندای تو میزنیم

گلویمان با خون مارکسیستی که پنداشتند نجستر از سگ است تر شده است

آری گلویمان خشک نیست

گلویمان با خون کسانی تر است که جرمشان بیان عقایدشان بود

خون این مردم با فشار آب ماشینهای آتش نشانی از خیابان شاید شسته شد

اما بیایید و ببینید که همچون آتشفشان از گلوی ما میتراوشد

بیا که وقتی بیایی دیگر موقع انتقام نیست

بیا و ببین که ما به یکدیگر شاخه های گل رز هدیه خواهیم داد

بیا که ما همه در خلقت یکی هستیم

و همین بس است

بیا که چشمان تو من را خمار و مست میکند

بیا که لبان تو مرا به قهقرای سیاه چالی میبرد

که قهرمانان با شکوهی دارد

بیا ای آزادی

بیا و ما را اسیر خودت کن ای آزادی...


+ نوشته شده توسط ارمین در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 و ساعت 0:43 |
پسر  جوان در خانه را باز کرد.هنوز هوا تاریک بود.نگاهی به ساعتش کرد,پنج و نیم صبح بود.مه رقیقی خیابان خیس را فرا گرفته بود.در طول خیابان چندین ماشین پارک شده بودند.پسر جوان دستانش را در کتش کرد و در طول خیابان مشغول قدم زدن شد.خیابان برایش تازگی داشت.خیابان آن خیابانی نبود که هر روز در راه رفتن به دانشگاه با تاکسی در چندین دقیقه به پایانش میرسید.به کنار یک ماشین مشکی متالیک رسید,در ماشین را باز کرد و روی صندلی راننده نشست.شیشه های ماشین بخار کرده بودند و بیرون مشخص نبود.پسر معشوقه دوران نوجوانیش را دید که در کنارش نشسته و با حالتی مظرب به شیشه بخار کرده روبرویش خیره شده.پسر در حالی که سرش را روی فرمان گذاشته بود و به چهره زن نگاه میکرد و گفت:((بگذار فقط یک بار لبانت را ببوسم)).زن پاسخ داد:((من شوهر دارم.دخترم امسال میره مدرسه)) اما زن از ماشین پیاده نشد و لحظه ای به سکوت گذشت.پسر گفت:((اینجا مکان و زمانی دیگر است)).زن لحظه ای با خودش فکر کرد و سپس لبان پسر را بوسید.
+ نوشته شده توسط ارمین در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت 6:33 |
نمیدونم چند هزار سال یا شاید میلیون سال از زندگی انسان میگذرد.یک آرزو بود که همیشه به ذهنم خطور میکرد و اون اینکه انقدر خدا(!!!) به من عمر بدهد تا آخر دنیا را ببینم.اما حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم نه انگار این زمانی که توش هستم بهترین زمانه.زمانی که هنوز بخش عمده ای از مردم جهان گرفتار سرگرمی بزرگی به نام دین هستند و عده قابل توجه و رو به افزایشی دارند به سمت لذت گرایی ناخودآگاه(لذت گرایی خودگاه قضیش فرق داره) حرکت میکنند و خودشان را از قید هر گونه فکر کردن درباره هر چیزی درآورده اند و البته عده ای هم هستند که به آزمایش راههای نرفته(معمولا افراطی) دست میزنند که من امیدی به اونها ندارم.در این شرایط وقتی خودم را دارای اعتقادی مترقی از پایان دنیا(بدون آنکه کسی آن را به من یاد داده باشد) میبینم بسیار به خودم میبالم و افتخار میکنم.بالیدن هم به این خاطر است که بعید میدانم در این زمان عده قابل توجهی در باره پایان دنیا به این نتیجه رسیده باشند(امیدوارم برسند).هر چند بدون شک در آینده با پیشرفتهای بشر عده بیشتری به این نتیجه خواهند رسید.اقلیت بودن لذت بخش است در مواردی.قبل از بیانش باید گفت که چیزی که مسلمه اطلاعات من محدود هستند و این ضعف عظیم اطلاعات مسلما در نتیجه گیری بهتر مانعی است.

 انسانهایی که بسیار جلوتر از ما زندگی میکردند به دلیل ضعف علم در توجیه پدیده ها به مشکل بر میخوردند.از آن جایی که انسان نمیتواند چیزی را بی دلیل قبول کند آنها برای توجیه پدیده های طبیعی به ماورا الطبیعه پناه میبردند و بهترین و ساده ترین راه ساختن خدا در ماوراالطبیعه بود.حالا هر قومی به نحوی این توجیه را انجام میداد.قومی چندین خدا برای خودش تجسم میکرد و حوادث را ثمره ارتباطات و زد و بندهای بین خدایان میدانست.هر قومی به شکلی برای توجیه ندانستنهای خودش خدایی خلق کرد.(در اوایل کتاب دنیای سوفی این مطلب به خوبی بیان شده)

کم کم علم پیشرفت کرد و انسان فهمید که وقایعی مانند تغییر فصل,باد و باران و بسیار بسیار چیزهایی از این قبیل در حیطه اختیارات خدا نیستند(حالا دیگر انسان خودش باران درست میکند و جدیدا اقداماتی را در راستای به کنترل در آوردن آب و هوا را به دنبالش هستند).اما هنوز چیزهایی بودند که فقط در اختیار خدا بودند و کسی حتی در ذهنش خطور نمیکرد که کسی غیر خدا توان انجام آن را داشته باشد.اما همچنان دایره قدرت و اختیارات خدا کوچک میشد و قدرت و دایره اختیار انسان بزرگتر.شاید 30 سال پیش کسی باور نمیکرد که جنسیت یک نوزاد را خود انسانها بتوانند تعیین کنند اما الان میبینیم دیگر جمله ((خدا بهش پسر(دختر) داده)) به جمله ((گفته پسر(دختر) میخواد باشه)).مثالهایی از این دست بسیارند از همین شبیه سازی انفجار بزرگ در آزمایشگاه سرن(به زودی انجام خواهد شد) تا کشف شگفت انگیزی که مخ من را تا آستانه ترکیدن برد و اون اینکه به تازگی (کمتر از یک ماه پیش) توانسته اند با وصل کردن حسگرهایی به سر انسان هر آنچه را که ما آدمها در ذهن خودمان تصور میکنیم یا خواب میبینیم را به صورت تصویر گرافیکی همانند فیلمی که در تلویزیون میبینیم بر روی مانیتور بیاورند و نمایش دهند!!!!!!!!! یعنی آنکه دیگر فهمیدن و دیدن آنچه ما در ذهن خودمان فکر میکنیم نیز از حیطه خدا خارج شده است.

اما بگذارید چند پدیده جالب را علاوه بر موارد بالا با هم مرور کنیم.در شبیه سازی یک سلول از بدن فرد میگیرند و آن را در رحم میگذارند و در نتیجه فردی که متولد خواهد شد در واقع کپی برابر اصل فردی است که سلول را از او گرفته اند.خب این تازه خوب است.انسان در تمام ادیان و فرقه ها محوریت است.اخلاق,قیامت,خوب و بد,عدالت همه و همه برای انسان تعریف شده است.انسان را تشویق میکنند که در این مسائل به کمال برسند.اسلام در یک جمله روشنفکرانه میگوید ملاک زن و مرد بودن نیست بلکه ایمان است.خیلی خوب.رفتار و حرکات انسان تحت تاثیر 2 چیز است.1_ژنهای او که البته بسیار گسترده هم هستند2_محیط اطراف او.همانطور که در اعداد مختلط میگویند زمانی دو عدد مختلط با هم برابر میشوند که قسمت حقیقی آنها باهم و قسمت موهومی آنها نیز باید با هم برابر باشد تا برابر شوند در انسانها نیز اگر نقشه ژنتیکی و محیط اطراف با هم برابر باشد دو انسان دقیقا مشابه هم خواهند شد به این معنی که این دو انسان وقتی با یک مگس در شرایط یکسان مواجه شوند زاویه و قدرت و مکان هندسی دستشان برای راندن مگس دقیقا مشابه خواهد شد.از نظر ژنتیکی در فرآیند شبیه سازی 2 نفر دقیقا به مانند هم خواهند شد و در صورت محیا کردن محیطهای تا حد امکان یکسان نفر دوم(شبیه سازی شده) دقیقا به مانند اولی خواهد شد و تابعی از او خواهد شد مانند یک روبات یا ماشین و در اینجا انسانیت معنی ندارد که بخواهیم حالا عدالت و اخلاقی هم تعریف کنیم.همچنین دانشمندان با بررسی نوزاد تازه متولد شده نقشه ژنتیکی او را در میاورند و میگویند که آیا در آینده آیا این کودک پتانسیل قاتل شدن دارد یا مثلا مثلا یک مبلغ مذهبی,در راستای این مساله صحبتهایی به میان آمد که نوزادان دارای ژنهای منفی از بین برده شوند و به گونه ای اصلاح اخلاقی صورت گیرد که با مخالفت مذهبیون مواجه شد.همچنین چند وقت پیش طرحی در دولت آلمان مطرح شد که نقشه ژنتیکی تمام نوزادان متولد شده را در آورند و به صورت بسیار محرمانه در دولت نگهداری شود به منظور پیش بینی آینده این انسانها که با مخالفت باز روبه رو شد.قضیه به همینجا ختم نمیشود و دانشمندان توانسته اند در بعضی ژنها دستکاری کنند.نمونه آن ایجاد موجودی عروسک مانند به نام jenpet در استرالیا بود که هم اکنون در استرالیا و شاید بعضی کشورهای اروپایی در فروشگاهها قابل دسترس باشد.این موجود از ترکیب ژنهای خرگوش و فکر کنم خوک و یک موجود دیگر که الان یادم نیست درست شده و عمری برابر 2 سال دارد و بینهایت شبیه انسان است از نظر شکل ظاهری.وقتی در بسته بندی را باز میکنند زندگی این موجود شروع میشود.با دستکاری در  ژنها در چند نوع jenpet عرضه شده از جمله شیطون,مذهبی,مهربان,شجاع و 2 3  حالت دیگه.این یک عروسک نیست یک موجود زنده است که با دستکاری در ژنها علاوه بر خصوصیات ذکر شده توانسته اند در همه انواع آن طوری این موجود را درست کنند که در عین غذا خوردن  کمترین دفع را داشته باشد و در عین احساس درد نتواند جیغ بزند.دقیقا همین کار را میتوان روی انسانها انجام داد و در آینده انسانهایی تولید کرد که مثلا اگر میخواهند سرباز باشند با دستکاری در ژن,آنها را بی احساس و قوی درست کرد یا میتوانند برده های جنسی درست کنند که همیشه و با میل کارهایی که صاحبانشان ازشان میخواهند را انجام دهند,انسانهای باهوش,انسانهای ورزشکار و حتی انسانهایی زیبا به منظور اینکه معشوقه هایی باشند برای وصال عاشق!!!!!!!

فقط چند دقیقه در مورد مسائل بالا فکر کنید

.

.

.

.

.

.

.

.

دیگر مسائلی مثل شجاعت,عشق,اخلاق,خوب و بد,قیامت و عدالت و ... مفهوم ندارند.با تامل در مسائل بالا که بخش کوچکی از چیزهایی است که انسان به آن رسیده و چه کسی میداند که در صد سال دیگر به کجا خواهد رسید به این نتیجه میرسیم که خدا وجود ندارد.به نظر من این سیستمی که ما در راستای آن حرکت میکنیم(برای مثال کوه را نمیتوان داخل تخم مرغ کرد) و اصل خلقت ما به نژادی برتر از ما برمیگردد که ما را در این کره خاکی و با یک سری از نیازها و پاسخها برای نیازها خلق کرد.این  نژاد برتر(به نظر من یک فرد که ثمره حداکثر علم نژاد برتر,در ادامه واضحتر میشود) همیشه در تلاش بوده با دستکاری عده ای از ما انسانها(پیامبران  به عبارتی و عده ای دیگر) این حس را در انسان القا کند که چیزی به جز ما و او نیست در حالی که او خود مخلوق نژاد برتر خود بوده.این فردی که ثمره حداکثر علم نژاد برتر ما بوده سعی در پر کردن عقده خدایی خود بوده و حقیقت را از ما پنهان میکند.انسانها هم اکنون به این علم رسیده اند که انسان تولید کنند و تعیین کنند که چگونه باشد و در آینده نه چندان دور خواهند توانست با تسلط بر تمامی ژنها انسانی کامل و بدون نقص درست کنند(من جمله  اینکه فنا ناپذیر باشد,دانشمندان ژن مربوط به طول عمر را شناسایی کرده اند) که این انسان همه را نابود کند و با علم عظیم خودش که ثمره تمام زندگانی بشریت است موجودی جدید و پستتر از نژاد انسان درست میکند و خدای دروغین آنها میشود.این سلسله نژادهای برتر که نژادهای پست میافرینند همینطور ادامه دارد.انقدر این نژاد پست میشود تا به موجودات تک سلولی و یا ذرات فاقد شعوری تبدیل شوند که دیگر توان افرینش پستتر از خود را ندارند.این ذرات یکدیگر را نابود میکنند تا هیچ مطلق باقی بماند(در حالی که خدایگانی از نژاد برتر نظاره گر کار خدایگان پستتر و زیر دست خود هستند و این هیچ مطلق را میبینند) و آن موقع است که از هیچ مطلق اولین و برترین خدا آفریده میشود تا پاسخی باشد برای خدایگانی که میپرسیدند خدای من که بود.خدایی که خود به وجود آوردنش و بسیار قویتر و برتر از خودشان و نژادهای برترشان است.

+ نوشته شده توسط ارمین در شنبه پنجم دی 1388 و ساعت 5:15 |
در یک دشت سرسبز در نقطه ای از کره زمین گرگی زندگی میکرد.گرگ معمولا همیشه گرسنه بود چون غذای درست و حسابی اون اطراف نبود.یک روز گرگ یک گله از گوسفندان چاق و چله را دید که برای چرا به دشت آمده بودند.گرگ که شرایط را آماده میدید بی محابا به گله حمله کرد اما رییس گوسفندان که میشی قوی و تنومند بود با یک ضربه محکم شاخ خودش گرگ را چندین متر به عقب پرتاب کرد و گرگ هم پا به فرار گذاشت.شب گرگ خیلی با خودش فکر کرد که چطور میتواند یک گوسفند را برای فردا ناهار خود مهیا کند.خیلی فکر کرد و در آخر به نتیجه جالبی رسید.او لباس گوسفندان را پوشید,یک عالمه ماتیک و پنتک به خودش مالید,ناخنهایش را لاک زد و یک کیف مندوزا گرفت دستش و راهی گله شد.حالا گرگ به یک گوسفندماده فوقالعاده شیک و باکلاس تبدیل شده بود.میش به محض مشاهده گرگ گوسفندنما عاشق شد.میش محکم گرگ را بغل کرد و تا میتوانست او را بوس کرد.گرگ که گرسنگی خیلی بهش فشار آورده بود و از طرفی هم زور خوردن میش را نداشت هی به میش میگفت که قصد ازدواج ندارد و از استرالیا تا اینجا پیاده آمده است تا یکی از دوستان قدیمی اش را ببیند.اما میش گوشش به این حرفها بدهکار نبود.گرگ کم کم دید که کار دارد از ماچ و بوسه میگذرد و به جاهای باریک میکشد در نتیجه تصمیم گرفت که فرار کند و شان و شوکتش را بیشتر از این به باد ندهد.اما میش ول کن نبود و به تعقیب گرگ پرداخت و همانطور که گرگ میدوید و میش هم پشت سرش او را تعقیب میکرد,میش سعی میکرد با وعده علفهای سرسبز و مهریه و عروسی مجلل دل گرگ را به دست آورد.هوا تاریک شده بود و گرگ دیگر توان دویدن نداشت.وقتی که به بالای تپه رسیدند.گرگ لباس گوسفندیش را در آورد و با عصبانیت رو به میش کرد و گفت:((من گرگم,من گرگم,ببین ,نگاه کن)) و سپس یک زوزه بلند و طولانی کشید.میش اشک در چشمانش جمع شد و گفت:((همین ناز کردنات و دلبریهات هست که من را عاشقت کرده.ببین منم بلدم زوزه بکشم!)) و سپس میش یک زوزه ناهنجار کشید و گفت:((دیدی عزیزم))

_____________________________________________________________________

پ.ن:فقط یک پیشداوری کافیست تا عشقی به جنون و حکومتی به استبداد کشیده شود.

+ نوشته شده توسط ارمین در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 و ساعت 3:24 |
ما انسانها دوست داریم با همدیگر ارتباط برقرار کنیم و ساده ترین راه برای این ارتباط صحبت کردن پیرامون یک موضوع مشترک است.از هواداران یک کتاب,موسیقیدان,ورزشکار, گرفته تا کسانی که دین,ملیت,قومیت و اعتقادات یکسانی دارند دور هم جمع میشوند و با هم تبادل نظر میکنند و همین یک نقطه مشترک کافیست تا انسانها با هم دوست شوند و حتی به عمیقترین روابط بین خودشان برسند.مثلا خود ما وبلاگ نویسها میتوانیم دور هم جمع شویم و تا ساعتها در مورد چیزهایی که به سبب وبلاگ نویس بودنمان باهاش روبرو میشویم صحبت کنیم,از اینکه همه ما در فارسی تایپ کردن چیره دست هستیم تا به چالش کشیدن مطالب یکدیگر.

از برکات این سایتهای اجتماعی هم این گروههایی است که کاربران در آن جمع میشوند.من خودم یادش بخیر, زمانی یکی از اعضای فعال کلوب متولدین آذرماه در سایت اجتماعی کلوب بودم و چه بسیار دوستانی که در آن موقع پیدا کردم و جالب بود که هر وقت که اختلاف نظری بین اعضا پیدا میشد با تکیه بر اینکه ما متولد یک ماه هستیم همه کدورتها بر طرف میشد.در این گروهها آدم میتواند ندیده و نشناخته یک نفر را انتخاب کند و در مورد موضوعی که هر دو به خاطر آن در گروه عضو شده اند صحبت کنند.مثلا اگر در انمجمن طرفداران هری پاتر هستید میتوانید از ساعت 9 شب تا 9 صبح با شخص مقابلتان در مورد مادر هری پاتر و اینکه آیا هری لیاقت فداکاری مادرش را داشت صحبت کنید به طوری که در آخر خود شخص هری از مانیتور خارج شده و التماس کند که دست از سر مادرش لطفا بردارید!

اما یکی از مشخصه هایی که من در مورد این انجمنهای نقطه مشترک یاب خیلی دوست دارم این است که این انجمن ها این احساس را به ما میدهند که ما تنها نیستیم و این در بسیاری از مواقع واقعا نجات دهنده است.مثلا انجمن انسانهایی که ایدز یا سرطان دارند.اینها وقتی میبینند کسانی هم هستند که مشکل آنها را دارند روحیه شان برای ادامه زندگی چندین برابر میشود.

همه اینها را گفتم تا به اینجا برسم که بعضی از انسانها مثل خودم که در راه و روش زندگی بسیاری از هنجارهای خانوادگی و اجتماعی خودشان را شکسته اند گاهی اوقات خیلی احساس تنهایی میکنند..5 یا 6 ماه پیش در روزنامه خوندم که در هلند اگر اشتباه نکنم یک زوج جوان انجمنی را تشکیل داده اند که نقطه مشترک کسانی که در آن عضو هستند این است که از عنکبوتهای 8 پا نمیترسند.به همین سادگی.من هم به ذهنم زده تا لیستی از انجمنها را که در راستای خصوصیات خودم هستند و در آنها احساس میکنم که کمتر کسی با من همقطار است را اینجا بزارم تا هم یه ذره سبک بشم و هم شاید کسی باشد که در این خصوصیات مثل خودم باشد و عضو انجمن بشود!

1_کسانی که نه درس میخوانند نه به کل بیخیال هستند و فقط استرس بهشان وارد میشود!

2_کسانی که گیتار الکتریک در سبک هوی متال میزنند و پدر و مادرشان همیشه ازشان انتظار دارند که فرزند عزیزم بیا یه آهنگی(منظورشان یه چیزی در محدوده الهه ناز و بابا کرم است!) بزن و تو اگر تونی آیومی هم باشی آنها میگویند که عزیزم بیخودی پول بابات را هدر میدی خب یه ذره تمرین کن آخه این چیه!

3_کسانی که همه قرارهایشان با دوستانشان را به هم میزنند تا از فردا صبح محکم برای امتحان میان ترمشان درس بخوانند اما صبح ساعت 11 بلند میشوند.تا ساعت 1 آهنگ گوش میدهند.ناهار میخورند.دوباره تا ساعت 5 میخوابند.بلند میشوند و 12 تا لیمو شیرین و 6 تا نارنگی و 2 تا پرتقال پای ماهواره میخورند و دوباره تا وقت شام آهنگ گوش میدهند و در همان حال با اینترنتی که به طور اعصاب خردکنی خراب است که بعد از 1 دقیقه وصل شدن قطع میشود با اعمال شاقه خبرگزاری فرارو و وبلاگهایی که لینکشان  کرده اند را میخوانند و به این فکر میکنند که لا اقل 2 تا نظر برای این وبلاگها بگذارند تا  حداقل یه کار مفیدی کرده باشند اما هر چه میکنند نمیتوانند نظر بگذارند و شب یک فیلم از mbc persia میبینند و ساعت 2 به رختخواب میروند و تا ساعت 4 با هدست آهنگ گوش میدهند و فکر میکنند.در حالی که در تمام این مدت استرس امتحان داشته اند!

4_کسانی که میتوانند 10 ساعت در روز متال گوش بدهند

5_کسانی که بی اراده همیشه لبخند میزنند حتی در مواقعی که میخواهند جدی باشند

6_کسانی که مدتها با خودشان کلنجار میروند که وقتی با دیگران صحبت میکنند با طرف مقابل شوخی نکنند ولی هیچ وقت موفق نمیشوند و نبوغ شگفت انگیزشان همیشه یک چیزی برای شوخی کردن و دست انداختن پیدا میکند!

7_کسانی که وقتی صدای خودشان را در فیلم میشنوند با تعجب از حاضرین میپرسند یعنی من صدام واقعا اینطوریه؟!

8_کسانی که در اتاقشان را میبندند و آهنگ را بلند میکنند و خودشان را در یک کنسرت فرض میکنند .ادای گیتار الکتریک زدن در میاورند و هد میزنند و همخوانی میکنند و بسیار هم ذوق میکنند!

9_کسانی که معتقدند که پارتنرشون باید فوق العاده خوشگل, روشنفکر و با شعور باشد و حتما تسلط کاملی بر روانشناسی جنسی داشته باشد و در بحثهای فلسفی خودشان را هم قورت بدهد.البته در صورت پیدا شدن حتی چنین دختری این افراد به هیچ وجه پیشنهاد نمیدهند چون اصولا به هیچ دختری پیشنهاد نمیدهند.این افراد احتمالا ننشون باید براشون زن بگیرد!!!!!

10_کسانی که شب امتحان کنکورشان فرمول فیزیک حفظ میکردند!

11_کسانی که در طول روز 6 بار نظرشان در باره اینکه موهایشان را بلند نگه دارند یا کوتاه کنند عوض میشود

12_کسانی که در وسط یک خیابان شلوغ در یک روز بارانی ترمز دستی میکشند و ماشین دور خودش میچرخد!

13_کسانی که مهمترین تصمیمات زندگیشان را در یک لحظه میگیرند

14_کسانی که هیچوقت پشیمان نمیشوند

15_کسانی که معتقدند همه چیز را باید تجربه کرد و هزینه تجربه کردن هم میپردازند

16_کسانی که از هیچ چیزی نمیترسند مگر 3 چیز:1_انسانهایی که چیزی برای از دست دادن ندارند2_موش 3_مار

17_کسانی که از تاریکی مطلق لذت میبرند

18_کسانی که از دیدن فیلمهای دیوید لینچ به معنای واقعی کلمه به لذت در حد مرگ میرسند

19_کسانی که عاشق سفر هستند

20_کسانی که کارهای عجیب غریب میکنند(مثال:خوردن آب نبات چوبی از تو جوب آب برداشته شده,سجده کردن وسط خیابون برای یک دختر زیبا,آوردن چرخ مینیبوس سر کلاس,بستن یک کوچه شلوغ با کندههای درخت ,خیس کردن مردم با آب,رفتن در یک ساختمان متروکه در سن 7 سالگی,فحش خواهر مادر دادن به اجنه در یک خانه خالی در عین اعتقاد و ............................)

21_کسانی که به جای دفاع کردن از خودشان در برابر اتهامات ناروا فقط سکوت میکنند

+ نوشته شده توسط ارمین در جمعه بیستم آذر 1388 و ساعت 3:36 |
_رویا:اوه خسته شدم...3 تا داستان براش گفتم تا بالاخره خوابش برد

(رویا به آرامی میاید و روی تخت در کنار حامد که دراز کشیده و به سقف نگاه میکند مینشیند)

_حامد:به باباش برده,حالا خوبه هنوز,من وقتی 6 سالم بود بابا مامانم را خواب میکردم خودم تا صبح بیدار میموندم!

_رویا:,از همون بچگی تخص بودی,خب بزار ببینم امشب چه کاره ایم!نظر تو چیه؟

_حامد:من یک استاد دانشگاه موقر و تو یک دانشجوی ترم یکیه خوشگله سکسی!

_رویا:اه حامد ما تا حالا سه بار این نقش را بازی کردیم,در ضمن میتونم بدونم تو چرا اینقدر به این نقش علاقه داری؟در ضمن حامد جونم تو دکترا که سهله اگه پرفسور کامل هم بشی من نمیزارم تو دانشگاه تدریس کنی!

_حامد:اا واسه چی؟

_رویا:چون اونوقت یه هووی ترم یکیه خوشگله سکسی سرم میاری!

_حامد:اه رویا این فقط یه نقشه که من بهش علاقه دارم,یه چی میگیا

(رویا رویش را با حالتی قهر آمیز از حامد بر میگرداند)

_حامد:خب خب خب قبول هر چی تو بگی

_رویا:حالا شد,من امروز خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که من پرستار و تو یه پیرمرد در حال مرگ!

_حامد:آخ خدا خیرت بده,من قربون تو برم که اینقدر خوبی,امروز اینقدر خسته شدم که نگو پس چون من در حال مرگم خودت زحمت همه کارها را بکش پرستار جان!

_رویا:حامد جان یه مشکلی هست اون اینه که پیرمرده به پرستار نظر داره نه پرستاره,خودت باید فعال باشی عزیزم

_حامد:ای بابا ای بابا از دست شما زنا,خانوم جان من دم مرگم,الان باید دعا ندبه و کمیل بخونم تا خدا گناهام را بیامرزه اونوقت بیام تو رو بکنم؟یه چی میگیها,من دم مرگم و تکون نمیتونم بخورماگه میخوای خودت بیا فیض ببر!

_رویا:آقای محترم من پرستارم نه جنده!

_حامد:من 200 سالمه و دارم میمیرم و اندازه موهای سر جنابعالی زن صیغه کردم و هیچ احتیاجی به شما ندارم,اصلا ببینم تو مگه امشب پریود نیستی؟

_رویا:نخیر فردا میشم

_حامد:مبارک باشه,شب بخیر

_رویا:اه باشه بابا قبول تو دعا ندبتو بخون من خودم لاس میزنم,نازت میکنم و میدم,خوب شد؟

_(حامد در حالی که صدایش را میلرزاند و ملچ و ملوچ میکند میگوید):باوشه جوون

(رویا از اتاق بیرون میرود و چند دقیقه بعد در حالی که کت و دامن سفیدی پوشیده بود و یک دفتر در دست داشت وارد شد)

_رویا:سلام پدر جان! امروز حالت چطوره؟

_(حامد در حالی که حالا دیگر بدن خود را هم میلرزاند میگوید):ای بد نیستم جوون

_(رویا میاید کنار تخت میایستد و دستش را روی سینه حامد میگذارد و میگوید):پدر جان اینجا درد داری؟

_حامد با ناله میگوید:آره آره,دارم میمیرم

رویا همینطور با دستش از بدن حامد پایین میاید اما ناگهان حامد فریاد زد :((سینم سینم,به دادم برس دکتر))

رویا لبان حامد را میبوسد و با چشمان خمارش میگوید:((خوب میشی عزیزم))

حامد با دست رویا را به عقب هل میدهد و سرش را به کنار تخت میاورد و خون بالا میاورد,نفسش بند میاید و با عجز فریاد میزند:((رویا ....علی))

رویا با نگرانی به سمت حامد میرود و میگوید:((من اینجام,چی شدی حامد,حامد!))

صدای قدم های شتابزده ای از پشت در شنیده میشود و یک پیرزن با یک مرد میانسال از در وارد میشوند,رویا به تخت نگاه میکند و یک پیرمرد که از تخت به پایین افتاده و از دهانش خون به بیرون ریخته را میبیند که به سختی کلنجار میرود.

پیرزن و مرد میانسال هر دو گریه میکنند.پیرمرد به پیرزن میگوید:((رویا خیلی دوست دارم,علی مواظب مامانت باش.))

علی به رویا میگوید:چه کار میکنی خانوم سریع زنگ بزن یه آمبولانس بیاد

رویا زنگ میزند اما قبل از رسیدن آمبولانس پیرمرد مرد.رویا از در بیرون میرود و وارد اتاق نشینمنی که هیچ شباهتی به اتاق نشینمن خانه خودشان نداشت میشود.پسر جوانی در حالی که روبرویش نشسته و بغض کرده به رویا میگوید:((چی شد؟))

رویا گیج بود و نشنید پسر چه گفت و پرسید:((تو کی هستی؟من کی هستم؟))

_پسر:((من نوه همون آقایی که حالشون بده و روی تخت بستری هستند هستم و شما هم پرستارید))

_رویا:((آهان یادم اومد من یه پرستار جنده هستم.))

پسر جوان با تعجب بلند شد و وارد اتاق شد.

.

.

.

چند دقیقه بعد موبایل رویا زنگ میزند.

_صدای پشت گوشی:((رویا جون امشب یادت نره شیفت داری بیمارستان,بیا یه خبری دارم که اگه بشنوی خیلی خوشحال میشی))

_رویا:((اوکی))

_____________________________________________________________________________

پ.ن:دنیا ما را با نقابهایمان میبیند و ما دنیا را از پشت نقابمان میبینیم.این حقیقت ساده است!

+ نوشته شده توسط ارمین در شنبه چهاردهم آذر 1388 و ساعت 21:3 |
انسانهای عاشق به دنبال عشقی اسطوره ای

به دنبال باز سازی لیلی و مجنون

به دنبال بوسه های زیر باران در سینما پارادیزو

عشق میورزند

معشوقها

به پیامکهای عاشقانه پوزخند میزنند

برای شهوت های جنسیشان

برای پول

برای رو کم کنی

برای بازی کردن

فقط و فقط بازی کردن

هرکاری میکنند

اسم معشوقها تا آخر عمر در اذهان انسانهای عاشق خواهد ماند

اما

چه بسیارند معشوق هایی که نمیدانند چه کسی عاشقشان بود

.

.

.

بی عدالتی خونشان را به جوش میاورد

آنها آزادی میخواهند

آنها در پشت سر رهبرانشان فریاد آزادی سر میدهند

آنها بر دیکتاتورها نفرین میفرستند

آنها در راه آزادی گروه گروه کشته میشوند

و حتی

نمیگذراند پدر و مادرانشان برایشان بگریند

نه مراسمی

نه شب هفتی

و حتی نه قبری

هیچ نامی از آنها باقی نمیماند

برای دیکتاتورها آنها فقط یک عده شورشگر بودند

اما آزادیخواهان تا لحظه مرگ نام آن خونخوارها ورد زبانشان بود

.

.

.

برای دفاع از خانواده شان

برای دفاع از کشورشان

میجنگند

و از رهبرانشان اطاعت میکنند

در این راه کشته میشوند

برای رهبران در مجامع عمومی اینها شهیدان مقدس هستند

اما

در خلوتگاهشان اینها یک مشت آدم برای حفظ قدرت بودند نه بیشتر

.

.

.

کم فروشی میکنند

دزدی میکنند

ثروتها میاندوزند

آنوقت در بوق و کرنا میکنند مدرسه ای,خانه ای یا موسسه خیریه ای را که میسازند

ای کاش میدانستند که اگر آن کم فروشی ها و دزدیهایشان نبود

دیگر نیازی به منت گذاشتنشان بر این مردم مسکین نبود!

در تلویزیون و روزنامه ها نام اینها را فریاد میکنند

حتی همان مردم مسکین هر روز هزار دعای خیر به جانشان میکنند!

اما چه کسی یه خاطر میاورد نام پزشکی که در دوردستها بدون هیچ منتی به درمان مردم میپردازد

چه کسی به یاد میاورد معلمی که که از جان مایه میگذارد

چه کسی علی های زمانش را میشناسد؟!

.

.

.

گاهی فکر میکنم که این چیست؟

روح یا وجدان؟

هر چیزی که هست چیز شگفت انگیزیست

و وقتی آرام است من نیز آرامم

به خاطر تمام کسانی که در دوران زندگیشان عده ای فریب خورده لقبشان دادند,عده ای ساده لوح و عده ای جو گیر

به خاطر تمام کسانی که شجاعت در تک تک سلولهایشان تبلور میافت

به خاطر کسانی که وجدان آرامی داشتند

به خاطر کسانی که تاریخ به آنها ظلم کرد

به من این افتخار را بده

تا همیشه فراموش شده بمانم.

+ نوشته شده توسط ارمین در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 2:29 |

دیگر خسته ام

برایم استدلال نکن

برایم دلیل نیاور

از من نپرس چرا

تیشه را بلند کن

بگذار برق خورشید را در تیغه تیشه تو ببینم

محکمترین ضربه را به این صخره ساکن بزن

همه زدند,تو محکمتر بزن

برایم از منطق نگو

به من عشق بده

به من نفرت بده

به من لذت خیانت بده

به من بوی خاک نم خورده بده

به من طعم لبت را بده

به من گرمای بازوانت را بده

به من صدای فلاشر ماشین زیر باران بده

به من لذت تنفس بده

به من قدرت بده

بگذار در خماری نفهمی خود بمانم

بیا ندانسته این جام را بنوشیم

فکر نکن این زهر است یا شراب

انقدر مستم که زهر برایم شراب است

بیا این سگ وحشی را رام کن

هر جور که تربیتم کنی همان میشوم

لعنتی من عقلم از کار افتاده است

برایم استدلال نکن

دست خودم نیست

من را به سخره بگیر

من را به بازی بگیر

خدایا!

هیچ کس نمیخوابد وقتی چشمانم را میبندم


یک روز بعد نوشت:به دلیل ایجاد شبهه باید عرض کنم این نوشته گویای حال فردی است که از دنیایی که برای هر چیز باید دلیل و استدلال داشت زده شده و خودش را میخواهد به احساسات محض چه  خوب چه بد بسپارد و در آخر از اینکه دیگران در این راه او را همراهی نمیکنند شکایت میکند.تا حالا درباره نوشته هام توضیح نداده بودم ولی وقتی دوباره خوندم دیدم ممکن است خیلی ها متوجه موضوع نشوند


+ نوشته شده توسط ارمین در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 2:19 |
من و قلم و کاغذی پر از پاره خط

مشق شبم شده

پیدا کردن وسط

نمیدونم چشمام ضعییفه یا مخم برداشته پاره سنگ

جای گذاشتن یک نقطه در وسط پاره خط

اکثرا یکی از دو نقطه در دو سر پاره خط را میکنم پر رنگ



+ نوشته شده توسط ارمین در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 21:12 |
قرص ماه کم کم از پشت ابرها پدیدار میشود

باران تازه قطع شده است

موزاییکهای حیاط خیس هستند

سکوتی سنگین

از کنار پرچینها میگذرم

بوی خاک نم خورده تا عمق وجودم میرود

به سمت در پشتی

در را باز میکنم

وارد کوچه ای تاریک میشوم

از بالای کوچه صدای همهمه ای میاید

به کمک نور موبایلم خودم را به منبع صدا میرسانم

یک سالن سینمای قدیمی در انتهای کوچه قرار داشت

بزرگ بر بالای آن نوشته بود:((فیلم امشب سینما:زندگی))

احتیاجی به بلیط نبود

در ورودی را هل دادم و وارد شدم

در انتهای سالن در کنار پیرمردی نحیف نشستم

صحنه های زندگی من را نمایش میدادند

با بعضی صحنه ها تماشاگران به وجد میامدند

گاهی اوقات میخندیدند

گاهی اوقات تعجب میکردند

گاهی هم تحسین میکردند

ثانیه به ثانیه زندگی من بر روی صفحه نقش میبست

از پیرمرد پرسیدم:((فکر نمیکنم امشب این فیلم به پایان برسد))

جواب داد:((نمیدانم!))

با تمسخر گفتم:((مگر امشب چقدر طولانی است؟))

پاسخ داد:((به اندازه سالهای زندگی تو))

سالها و سالها

من و تماشاگران

بر روی صندلیهایمان

نظاره گر فیلم بودیم

تا اینکه به جایی رسید که من در پشتی را باز کردم

از کوچه گذشتم

وارد سالن شدم

به فیلم اشاره کردم و از پیرمرد پرسیدم:((این صحنه برای همین امشب است یا برای سالها پیش؟))

جواب داد:((تو در یک شب خودت را سالها گرفتار کرده ای!))

گفتم:((شاید هم سالهاست که منتظر یک شبم))

فیلم به قسمتی رسیده بود که من در کنار پیرمرد مشغول تماشای فیلم خودم بودم

چشمانمان بر صحنه خیره

میدانستیم این فیلم را پایانی نیست

شب و سال برایمان بی مفهموم

در گیر و دار تقدیری اجتناب ناپذیر

منتظر چیزی نبودیم

+ نوشته شده توسط ارمین در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 2:28 |


Powered By
BLOGFA.COM