دیشب حوصله درس خوندن نداشتم در نتیجه لباسام را کردم تنم و رفتم روی پله های جلوی خونمون نشستم.ساعت 1 نصف شب بود.گهگاه ماشینهایی قدم زنان در خیابان جلوی خونمون با سرعت حرکت میکردند.چه احمقند!نمیگن ممکنه این موقع شب فرشته ای از عرش سقوط کنه و بیوفته وسط خیابون اونوقت چه جوری میخوان با ترمزهای دیسکیشون ماشینا کنترل کنند تا نزنن به اون فرشته.کی به اینا گواهی نامه داده؟

یکی از دوستام که میگفت جبرئیل از من امتحان شهر رانندگی را گرفت.وقتی ازش پرسیدم چجوری امتحان گرفت.جواب داد:((بابا با ادم راه میاد.مامانم یه سطل ماست قبلش بهش داده بود اونم قبولم کرد.خیلی زنه خوبیه)).

سر و صدای یک گربه هواسم را به خودش جمع کرد.بیچاره! دوتا موش داشتند با بیرحمی به گربه تجاوز میکردند.هیچی شهوت برانگیز تر از دیدن صحنه تجاوز نیست!جیغ گربه رفته بود بالا.یکی از موشا که کارش تموم شد نفر دوم اومد گربه را بگائه اما گربه دوان دوان از دستشون فرار کرد.نمیدونم این گربه احمق چی فکر کرده.اگه زیر پاش یه مورچه باشه و لهش کنه کی میخواد جواب بده؟

ساعت 3 صبح شده بود.صدای کرت و کرت دنپایی از انتهای خیابون میومد.وقتی صدا نزدیک تر شد دیدم یه عربی داره میاد.وقتی به من رسید شلوارش را دراورد و ادرار کرد.بهش گفتم چرا کشور خودت این کارو نکردی گفت دوست دارم خاک ایران را به کثافت بکشم.گفتم بهش دروغ نگو مرتیکه دروغگو سنگ میشه ها.یه دفعه دیدم عربه سنگ شد.

یه مورچه ای بغل دستم داد میزد استاد خسته نباشید.خدا خطاب به او کرد:شما هم خسته نباشید ادامه درس را حس کنید

چه حس خوبیه رفتم دستشویی از دهان مدفوع کردم.خیلی مزش جالب نبود فکر کنم برای اون جنیه که خوردم

دختری که مادرش مرده بود میخندید.اومده بود نصفه شب از ارثی که براش مونده بود تعریف میکرد.گفتم بیا با هم ازدواج کنیم.گفت نمیشه.گفتم چرا.گفتش من پسرم.گفتم به درک.دختره با درک عروسی کرد و من خوشحال شدم.

پیرزن همسایه اواز میخوند.از زیر چادرش سینه هاش زده بود بیرون.اخوند محل گفت حاج خانوم خجالت بکش.اخونده سنگ شد

ایت الله مطهری اومد پیشم گفت پسرم من یه حرفی حالا زدم شما چرا به دل میگیری.به نیچه یه چشمک زدم گفتم اوکی؟گفت بزار فردا شب کاندوم ها رو کانت داده به مادرش تا وقتی خواهرش را میگائه سرما نخوره(ها ها ها)

نیچه بیل و کلنگ برداشت و شروع کرد به کندن زمین.300 متر زمین را کند.برگشت به سطح زمین.دستاش را به لبه چاه گرفت و به حالت سقوط خودش را قرار داد.داد میزد:((کمک...کمک)).گدای محل که دو تا پاش شکسته بود اومد و نجاتش داد و نیچه و گدا با هم ازدواج کردند.

یه مورچه بیشعوری در حالی که نشسته بودم پشتم را گاز گرفت.از درد پریدم هوا.یک دفعه خودم را در اسمان هفتم دیدم.عیسی داشت با ابرها بازی میکرد.دندونام را نشونش دادم و زوزه کشیدم.پا به فرار گذاشت.گرفتمش.بهش گفتم:((خدا کجاست؟)) با دست به قصری شکوهمند در ابرها اشاره کرد.به سمت قصر حرکت کردم.همه فرشتگان با کلاشینکف به سمت من تیر اندازی کردند.اما گلوله ها به من اثری نداشت.یکی از فرشته ها فریاد زد:((اون نماینده امام زمونه.الله اکبر)) فرشته ها خدا را رها کردند و به پرستش من مشغول شدند.بهشون دستور دادم خدا را کت بسته بیارن اینجا.فرشته ها داخل قصر شدن.اما ابلیس با یک تیر بار به سمت فرشته ها شلیک میکرد.خدا و شیطان که قدرتشون را در خطر میدیدند با تمام وجود از حکومتشون دفاع میکردند.اما در نهایت شکست خوردند.همه فرشته ها جشن گرفتند.وارد اتاق خدا در قصر شدم.خیلی پیچیده بود.همه چیز را میشد کنترل کرد.گفتم انواع غذاها را بیارید,اوردند.گفتم زیبا ترین حوریها را بیارید.گفتم بمیرید,مردند.گفتم زنده شید,زنده شدند.دیگه حالم داشت بهم میخورد.دیگه مخم نمیکشید.هر چی فکر میکردم انجام میشد.گفتم جای جهنمیا و بهشتیا را عوض کنید,کردند.دیگه حوصلم سر رفته بود.به جبرئیل گفتم:((خدا روزا چکار میکرد که حوصلش سر نمیرفت؟)) جواب داد:((اووووووووه کلی برای خودش حال میکرد.پیامبر نازل میکرد.طوفان میفرستاد.زلزله راه مینداخت.بعضی ها را نجات میداد بعضی ها را میکشت.مردم را مریضشون میکرد و بعد با منت شفاشون میداد.گرسنگیشون میداد تا التماسش کنند.)) گفتم :((چرا به همشون زندگی با رفاه و خوشی و لذت نمیداد؟)) گفت:((اونوقت روزا بیکار میشد و حوصلش سر میرفت)) 

گفتم:((اما من حاضرم حوصلم سر بره تا مردم همه شاد باشند)) این کار رو کردم.همه در رفاه بودند و اسایش و در اوج لذت.دیگه مخم نمیکشید.مغزم ترکید.روحم به پرواز در اومد.رفتم بهشت.خیلی خوش میگذشت.بخشنامه اومد خدای جدید گفته جای بهشتی ها و جهنمی ها را عوض کنید.غلغله ای در بهشت شد.تو اون قیل و قال فرار کردم و به زمین برگشتم.

زندگی عادی بود.همه چیز طبیعی شده بود.رفتم نشستم روی یک شاخه و مشغول اره کردن شدم.موشی داشت گربه ای را میخورد و پیرمردی در کوشه ای داشت از دهن مدفوع میکرد.وقتی شاخه را به طور کامل بردیم از درخت جدا شدم وبه سمت اسمان رفتم.خدا را دیدم بار دیگر.من را مثل یک موش چندش اور از پاهام گرفت و سر وته اویزون شدم.من را توی یه بطری الکل گذاشت و درش را بست ومنو گذاشت گوشه ای از اتاقش.بعضی وقتها هنوز وقتی جبرئیل وقتی میاد اتاق خدا را تمیز کنه برای تبرک چفیش را به بطری که توشم میمالونه.بالاخره کم چیزی نیست که گلوله بهت اثر نکنه!