آیا تو هم هیولایی درونت ساخته ای؟

دیوارهایی از تعارف

دیوارهایی از حجب

دیوارهای از لجنهای لزج سنت

باید بینمان میبود

باید همیشه چیزهایی در هاله ای از ابهام باشند

روح اپرا نیمه سوخته صورتش را در زیر نقاب پنهان میکرد

ماه همیشه یک نیمه تاریک دارد

دیوارها را خراب کردی

لباسها را دریدی

من را برهنه در مقابل آفتاب آویختی

صورت سیاه و لزج هیولای درونم را دیدی

چه حسی داشتی وقتی دیدی کرمها از سوراخ بینی ام به بیرون میآیند؟

چه حسی داشتی  وقتی دیدی تخم چشمانم را مورچه ها میخورند؟

چه حسی داشتی وقتی بوی تعفن من را احساس میکردی؟

من بهت نزدیکتر میشدم

بدنت حریم شخصیت بود

تصاحبش کردم

چه حسی داشتی وقتی بهت یاد آوری کردم که تو شکسته شده ای؟

چه حسی داشتی وقتی روحت را در تشتی از گه فرو میبردم؟

چه حسی داشتی وقتی به شخصیترین مسائل عاطفیت تجاوز میکردم؟

چه حسی داشتی وقتی خدایت را مقابل چشمانت سلاخی کردم؟

از من تنفر داشتی

هر چه تنفرت بیشتر میشد بیشتر عاشق میشدی

من برایت مثل یک ماده مخدر بودم

هر قدر محکمتر به خودت ((نه)) میگفتی بیشتر به سمتم میآمدی

اعتیاد داشتی

هر روز بیشتر میخواستی

بدن و روحت را میدادی

تا بیشتر من را درونت احساس کنی

کم کم تو هم داشتی به یک هیولا تبدیل میشدی

بدنت توان این همه فشار را نداشت

در بیمارستان بستری شدی

ضعیف شدی

رهایت کردم

چند وقت یک بار صدای جیغهایت سکوت شب را میشکست

سفر در تاریکی تمام شد

یک روز در یکی از خیابانهای شهر با عینک دودی دیدمت

تا به حال لباس به آن تیرگی را بر تن کسی ندیده بودم

آیا تو هم هیولایی درونت ساخته ای؟

مرکز جهان

هیچ مرکزی برای جهان وجود ندارد

مرکزی وجود ندارد چه برسد به خط کشی که بخواهد فاصله ما را تا مرکز تعیین کند

هیچ کس مرکز دنیای دیگران نیست

هیچ قانونی وجود ندارد

هر کسی ارزش خودش را دارد

هیچ کس نمیتواند بر روی انسانها ارزش بگذارد

هر دین و آیینی

فقط یک نبوغ قابل احترام از انسانهاست

اگر میخواهی در زندگی شاد باشی

پس شاد باش

اگر میخواهی آزادی خواه باشی

پس شجاع باش

اگر میخواهی ثروتمند باشی

پس باش

اگر میخواهی بمیری

پس بمیر

هر چه که میخواهی باش

تو مرکز جهان خودت هستی

زجه های روح انسان_اپیزود اول

اپیزود اول

صدای غرش آسمان پسر بچه را از خواب بیدار کرد.بلند شد و بر روی تختش نشست.طوفان شدیدی بود و باران مانند تازیانه به پنجره ضربه میزد.سایه درختان بر روی پنجره مانند هیولایی بزرگ مینمود.پسر بچه خیلی ترسیده بود.بلند شد و گریه کنان از پله ها پایین رفت.به آرامی وارد اتاق پدر و مادرش شد.صدای پچ پچ کردن آنها را در زیر پتو میشنید.به کنار تخت رفت و مادرش را صدا زد و گفت:((مامان میشه بیای پیشم بخوابی؟))

مادرش گفت:((عزیزم تو هنوز نخوابیدی؟تو برو بخواب من میام پیشت))

پدرش با آشفتگی گفت:((چی شده نکنه از رعد و برق میترسی؟))

پسر با دست اشکهایش را پاک کرد،سرش را انداخت پایین و به آرامی گفت:((نه))

پدرش گفت:((پس برو بخواب))

پسر در حالی که بغضش گرفته بود با صدایی لرزان در گوش مادرش گفت:((مامان،تو رو خدا من میترسم))

مادرش گفت:((باشه عزیزم تو برو بالا تو اتاقت.سعی کن بخوابی شب به زودی تموم میشه))

پسر بچه از پله ها بالا رفت و وقتی وارد اتاق شد به سرعت بر روی تختش پرید و پتو را روی سرش کشید.دستانش را در هم گره کرد و پشت سر هم با خود زمزمه میکرد:((خدایا کمکم کن،خدایا کمکم کن،خدایا کمکم کن))
پسر سرش را از زیر پتو برای لحظاتی بیرون آورد.هیولا با دستانش به پنجره اتاق ضربه میزد.برقی در آسمان زده شد و هیولا پسر بچه را خطاب قرار داد:

((ما تو را میخواهیم.پدر تاریکی اینجاست تا تو را در بر بگیرد))

پسر گفت:((خدای من که اکنون در بهشت هستی آیا صدای بنده ات را که زجر میکشد میشنوی؟

خدایا کمکم کن! آنها در پی من آمده اند!

خدایا مادرم به من اهمیتی نداد!

پدرم من را تحقیر کرد!

خدایا فقط تو برایم مانده ای))

برقی دیگر آمد و هیولا غرید:

((من از میان چشمان خدایت روحت را طلب میکنم.خدای تو با من است))

باران قطع شد

همه جا ساکت شد

صدای خرد شدن روح پسرک فضا را پر کرد

و باز سکوت

پسرک به خواب رفت

مادرش پدر را خواب کرد و با شمعی وارد اتاق پسر بچه شد و گفت:

((عزیزم خوب بخوابی))

دستی بر پیشانی پسرش کشید و دانست که خواب پسر کوچولویش ابدی است.


درهایی به سوی ادراک

وقتی به دنیا آمدم

پدر و مادرم

مبلغان مذهبی

و حکومت

برایم مشغول ساختن یک خانه شدند

دیوارها به مرور زمان قطورتر میشد

و خانه کوچکتر

خانه را خیلی هم کوچک نگرفتند

تا به اسبهایی که از زیر چشم بندشان به دنیا نگاه میکنند اعتماد به نفس بدهند!

دیوارهای این خانه از جنس ترس است

ترس خانواده ام از پسری مخالف آنچه میخواهند باشد

ترس مبلغان از حقیقت

ترس حکومت از یک شورشی

من کیستم؟

مجموعه ای از ترسها؟

در آن خانه صحبت از ترس است

صحبت از من نیست

هر لگدی که به دیوارهای خانه زدم

به من گفت که دیوار خیلی هم مستحکم نیست

به من گفت تو قویتر از آنی که برایت گفته اند

به من گفت که خانه نابود شدنی است

وقتی که خانه خراب شد

دنیا برای من شد

با تمام زیبایی ها و زشتی هایش

دنیایی که تماما برایم ناشناخته بود

فرسنگها پیمودم

مردمان را در خانه شان دیدم

بنآهای خانه به دوش را در حال خانه سازی دیدم

فرسنگهایی که پیمودم

در مقابل عظمت دنیا حدش به هیچ میل میکرد

با این عمر کوتاه نمیشد جهان هستی را کشف کرد

نشستم و انتظار مرگم را کشیدم

یک افسردگی دردناک ناشی از ناتوانی

خواستم خودم کار را تمام کنم

اما دلم نیامد پاهایم را از حرکت بازبدارم

به یادم آمد که  آن خانه هر چند کوچک بود ولی باریکه ای از زندگی درش جریان داشت

دیوارها در نوع خودشان امیدی بودند برای لمسشان

آری

پاهایی که لگدهایشان خانه کوچک قبلی را خراب کرد قادر به پیمودن دنیا نیست

این پاها ضعیف میشوند

رو به زوال هستند

بیشتر از یک مسافتی را نمیتوانند بپیمایند

این پاها در این بی خانمانی فقط مرگ را به خاطرم میاورند

باید خودم برای خودم خانه ای بسازم

قصری بزرگ و با شکوه

تمام فرسنگهایی که پیموده ام و خواهم پیمود در قلمرو قصر من است

دیوارهای قصر را خودم خواهم ساخت

مساحت قصر من در مقابل دنیا ناچیز است

اما بدون شک از میلیاردها خانه بسیار بزرگتر است

این قصر پایگاهی است برای بازگشت امیدهای محدود به زمان

در این قصر باز هم فریب خواهم خورد

اما این بار خودم،خودم را فریب خواهم داد نه دیگران

آری

پاهایی که لگدهایشان خانه کوچک قبلی را نابود کرد و از پیمودن دنیا ناتوان بود

برای پیمودن این قصر مناسب است

و حال میدانم

دنیا را کسی سیر کرد

که پاهایش را رها کرد

و پرواز کرد