کوزه شیر
یک کوزه پر از شیر در دستان یک روستایی فقیر
یک مادینه گوسفند کوچک
بزرگترین گله ی روستا
ازدواج با دختر زیبای ارباب
رستم و اسفندیار و اردشیر
فریاد شادمانی سر داد و به آسمان پرید
کوزه از دستش رها شد و بشکست
گرسنگی و بی خانمانی
بی خانواده و بی کس
ای کاش جرعه ای شیر بود تا امشب نان جو را با آن پایین بدهد
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ ساعت 3:7 توسط بیگانه
|