یک کوزه پر از شیر در دستان یک روستایی فقیر

یک مادینه گوسفند کوچک

بزرگترین گله ی روستا

ازدواج با دختر زیبای ارباب

رستم و اسفندیار و اردشیر

فریاد شادمانی سر داد و به آسمان پرید

کوزه از دستش رها شد و بشکست

گرسنگی و بی خانمانی

بی خانواده و بی کس

ای کاش جرعه ای شیر بود تا امشب نان جو را با آن پایین بدهد