پاره خط
مشق شبم شده
پیدا کردن وسط
نمیدونم چشمام ضعییفه یا مخم برداشته پاره سنگ
جای گذاشتن یک نقطه در وسط پاره خط
اکثرا یکی از دو نقطه در دو سر پاره خط را میکنم پر رنگ
مشق شبم شده
پیدا کردن وسط
نمیدونم چشمام ضعییفه یا مخم برداشته پاره سنگ
جای گذاشتن یک نقطه در وسط پاره خط
اکثرا یکی از دو نقطه در دو سر پاره خط را میکنم پر رنگ
باران تازه قطع شده است
موزاییکهای حیاط خیس هستند
سکوتی سنگین
از کنار پرچینها میگذرم
بوی خاک نم خورده تا عمق وجودم میرود
به سمت در پشتی
در را باز میکنم
وارد کوچه ای تاریک میشوم
از بالای کوچه صدای همهمه ای میاید
به کمک نور موبایلم خودم را به منبع صدا میرسانم
یک سالن سینمای قدیمی در انتهای کوچه قرار داشت
بزرگ بر بالای آن نوشته بود:((فیلم امشب سینما:زندگی))
احتیاجی به بلیط نبود
در ورودی را هل دادم و وارد شدم
در انتهای سالن در کنار پیرمردی نحیف نشستم
صحنه های زندگی من را نمایش میدادند
با بعضی صحنه ها تماشاگران به وجد میامدند
گاهی اوقات میخندیدند
گاهی اوقات تعجب میکردند
گاهی هم تحسین میکردند
ثانیه به ثانیه زندگی من بر روی صفحه نقش میبست
از پیرمرد پرسیدم:((فکر نمیکنم امشب این فیلم به پایان برسد))
جواب داد:((نمیدانم!))
با تمسخر گفتم:((مگر امشب چقدر طولانی است؟))
پاسخ داد:((به اندازه سالهای زندگی تو))
سالها و سالها
من و تماشاگران
بر روی صندلیهایمان
نظاره گر فیلم بودیم
تا اینکه به جایی رسید که من در پشتی را باز کردم
از کوچه گذشتم
وارد سالن شدم
به فیلم اشاره کردم و از پیرمرد پرسیدم:((این صحنه برای همین امشب است یا برای سالها پیش؟))
جواب داد:((تو در یک شب خودت را سالها گرفتار کرده ای!))
گفتم:((شاید هم سالهاست که منتظر یک شبم))
فیلم به قسمتی رسیده بود که من در کنار پیرمرد مشغول تماشای فیلم خودم بودم
چشمانمان بر صحنه خیره
میدانستیم این فیلم را پایانی نیست
شب و سال برایمان بی مفهموم
در گیر و دار تقدیری اجتناب ناپذیر
منتظر چیزی نبودیم