چشمهایم را باز کردم...جز نور چیزی ندیدم....فکر نکردم ولی باور کردم که همه چیز نور است...فقط نور بود...همه چیز زیبا بود...اشباح سیاهی ناامیدانه گاهی ابراز وجودی میکردند ...از سیاهی خلا بودم...نمیدانستم عشق نور است...عاشق شدم نه یک بار...این اخری را نفهمیدم از کجا امد...دیوانه شدم اما احتیاط کردم...دیوانه تر شدم...آن شب شوم خیلی نورانی بود...قلبم سنگین شد و سرم سبک...اختیارم دست خودم نبود...نفهمیدم چه شد ولی وقتی به خودم امدم خیلی سرم سنگین شده بود...لیوانی که نباید میشکست شکست...راه چاره تاریکی است...دروازه هایی که به نور منتهی میشدند بسته شدند...تاریک...ساکت...ترسناک...بیرحم................................................

دروازه ها در حال شکستن هستند....تغییری در راه است...همانی خواهم شد که قبلا بودم...خدا با من است

در حمام چراغ خاموش نورانی تر از هزاران خورشید است!

دیشب ساعت ۲ صبح رفتم حمام.چراغ ها را خاموش کردم.اب را باز کردم و نشستم روی چهار پایه.فقط و فقط صدای ابی که از دوش میریخت روی سرم را میشنیدم.سنگینی موهام را احساس میکردم که ریخته بودند روی صورتم.به اینه قدی روبه روم نگاه کردم.چهره تاری را دیدم.خیلی عجیب بود  ادمی که اونطرف ایینه بود مستقیم در چشمهای من نگاه میکرد.یادم اومد یک بار عاشق شده بودم ولی در طی اون مدت طولانی فقط چند بار تونسته بودم توی چشمهای اون زیباترین دختر روی زمین نگاه کنم.یادم اومد که همه حرکاتش را زیر نظر داشتم و اگه کاری را اتفاقی مشابه من انجام میداد به نشانه علاقش به خودم میدونستم.چقدر این پسر پشت ایینه عاشقانه بهم نگاه میکنه.جواب لبخندهام را با لبخند میده.هر کاری میکنم اونم میکنه.از جام بلند شدم و به طرف اینه رفتم.اونم همین کار را کرد.مدتی بهش خیره نگاه کردم.صورتم را بردم نزدیک اینه و لبهام را به اینه چسبوندم و اون لبهاش را به لبهای من چسبوند.لبهاش خیس وسرد بود.تمام سلول های بدنم عاشق او شده بودند.خواستم بغلش کنم اما نتونستم.یک بار دیگه سعی کردم ولی نشد.

 

صدایی خنده ارومی را از پشت سرم شنیدم.برگشتم و نزدیک تر شدم تا بهتر بتونم ببینمش.زن چاق عریانی را دیدم که روی چهار پایه نشسته بود.جلوی پاش زانو زدم و نشستم.چهرش زیبا نبود.گردنش را خم کرد و لبهایم را بوسید.برگشتم و نیم نگاهی به ایینه انداختم پسر پشت ایینه در حال بوسیدن زن چاقی بود.لبهایم را از لبهای زن جدا کردم.به سمت ایینه رفتم.پسر پشت ایینه مشغول بوسیدن گردن زن شده بود.از ناراحتی بغضم گرفت.از حمام بیرون رفتم.مستقیم رفتم روی تختم دراز کشیدم و پتو را روی صورتم کشیدم.در سکوت شب صدای خنده های مستانه پسر و زن داخل ایینه از حمام میامد.نفهمیدم به این دنیا میخندیدند یا به من!

چوپان,گوسفندها و رئالیست

یکی بود یکی نبود.یه روز گرم در بهار سال ۱۳۸۸ در یکی از روستاهای ایران چوپان جوانی طبق معمول گوسفندهاش را از طویله برای چرا اورده بود بیرون.چوپان همه ذوقش این بود که گوسفندها را ببره تو دشت و باهاشون خاله بازی کنه.برای هرکدومشون یه اسمی گذاشته بود.یه روز مهمونی زنونه برای گوسفندها میگرفت.یه روز برای دو تا از گوسفندها عروسی برگزار میکرد.جمعه ها هم خودش امام جمعه گوسفندها میشد و نماز را با هم اقامه میکردند!!! اهالی روستا همه به چشم دیوونه و احمق بهش نگاه میکردند.

 

اون روز قرار بود جشن عروسی رشید و ثمین رو چوپان برگزار کنه.رشید ازدواج دومش بود بعد از اینکه رویا در یه تصادف دلخراش در حین عبور از جاده جان به جان افرین تسلیم کرده بود چوپان برای اینکه رشید از درد از دست دادن رویا خلاص شه ثمین که جوون هم بود را براش خواستگاری کرد که مورد قبول خانوادش واقع هم شده بود(کلا چوپان خودش به جای همه گوسفندهای از همه جا بیخبر صحبت میکرد)

قبل از مراسم گوسفندها را برد سر مزار رویا تا ادای احترام کنند و خودش هم براش فاتحه خوند.خب حالا نوبت مراسم عروسی بود.گونی سفیدی را که از خونه اورده بود پیچوند دوره کمر ثمین.لنگش هم جای کراوات انداخت دور گردن رشید.در همون حال شخصی در حالی که لباس های مرتبی به تن داشت به چوپان نزدیک شد.از کولش معلوم بود که میخواد بره کوهنوردی.وقتی چوپان را دید با بی حوصلگی بهش سلام کرد. و پرسید:(با این دو تا گوسفند چکار میخوای بکنی؟) چوپان در کمال سادگی توضیح داد که عروسیه و الان هم میخواد مراسم عقد کنون را برگزار کنه.مرد عینک دودیش را برداشت و با نگاهی سرشار از تاسف سرش را تکون داد و گفت:(بدبخت!من زمانی که بچه بودم این خاله بازیها را میکردم.تو هنوز توی این چیزای مسخره موندی.حالا که چی؟این مثلا برات شد زندگی؟)چوپان چیزی به ذهنش نرسید.در اون لحظه یکی از گوسفندهای چاق و چله گله به اسم شیخ عبدالعزیز(چند سال پیش بابای چوپان برای تبرک از مکه اورده بودش) از پشت به مرد حمله و اون رو نقش بر زمینش کرد.یکی از گوسفندها به نام مهدی یکی از سنگهای تخت و لبه تیز دامنه کوه را به دندون گرفت و به سمت مرد که زیر دست و پای گوسفندهایی که بهش حمله کرده بودند نمیتونست  بلند شه حرکت کرد.با دندون سنگ را با هر زحمتی که بود روی گردن مرد قرار داد و دو تا سم جلوش را با تمام فشار و ضربه روی سنگ زد و ناگهان خون از گردن مرد فوران کرد.نعره های مرد فایده نداشت.بعد از ۵ دقیقه تقریبا سر مرد از تنش جدا شد.گوسفندها همگی کنار کشیدند.رشید و ثمین تنه به تنه در کنار هم به سمت مرد حرکت کردند و از روش رد شدند.با این کار صدای بع بعها به نشانه شادی بلند شد.

صحنه اخر:اون شب شام چوپان و گوسفندهای حاضر در مراسم کبابی که با گوشت مرد درست کرده بودند را خوردند

 


 

پ.ن:در اسامی بیشتر گوسفندها هیچ نیتی نبوده و همین جوری به ذهنم رسیدند