یکی بود یکی نبود.یه روز گرم در بهار سال ۱۳۸۸ در یکی از روستاهای ایران چوپان جوانی طبق معمول گوسفندهاش را از طویله برای چرا اورده بود بیرون.چوپان همه ذوقش این بود که گوسفندها را ببره تو دشت و باهاشون خاله بازی کنه.برای هرکدومشون یه اسمی گذاشته بود.یه روز مهمونی زنونه برای گوسفندها میگرفت.یه روز برای دو تا از گوسفندها عروسی برگزار میکرد.جمعه ها هم خودش امام جمعه گوسفندها میشد و نماز را با هم اقامه میکردند!!! اهالی روستا همه به چشم دیوونه و احمق بهش نگاه میکردند.

 

اون روز قرار بود جشن عروسی رشید و ثمین رو چوپان برگزار کنه.رشید ازدواج دومش بود بعد از اینکه رویا در یه تصادف دلخراش در حین عبور از جاده جان به جان افرین تسلیم کرده بود چوپان برای اینکه رشید از درد از دست دادن رویا خلاص شه ثمین که جوون هم بود را براش خواستگاری کرد که مورد قبول خانوادش واقع هم شده بود(کلا چوپان خودش به جای همه گوسفندهای از همه جا بیخبر صحبت میکرد)

قبل از مراسم گوسفندها را برد سر مزار رویا تا ادای احترام کنند و خودش هم براش فاتحه خوند.خب حالا نوبت مراسم عروسی بود.گونی سفیدی را که از خونه اورده بود پیچوند دوره کمر ثمین.لنگش هم جای کراوات انداخت دور گردن رشید.در همون حال شخصی در حالی که لباس های مرتبی به تن داشت به چوپان نزدیک شد.از کولش معلوم بود که میخواد بره کوهنوردی.وقتی چوپان را دید با بی حوصلگی بهش سلام کرد. و پرسید:(با این دو تا گوسفند چکار میخوای بکنی؟) چوپان در کمال سادگی توضیح داد که عروسیه و الان هم میخواد مراسم عقد کنون را برگزار کنه.مرد عینک دودیش را برداشت و با نگاهی سرشار از تاسف سرش را تکون داد و گفت:(بدبخت!من زمانی که بچه بودم این خاله بازیها را میکردم.تو هنوز توی این چیزای مسخره موندی.حالا که چی؟این مثلا برات شد زندگی؟)چوپان چیزی به ذهنش نرسید.در اون لحظه یکی از گوسفندهای چاق و چله گله به اسم شیخ عبدالعزیز(چند سال پیش بابای چوپان برای تبرک از مکه اورده بودش) از پشت به مرد حمله و اون رو نقش بر زمینش کرد.یکی از گوسفندها به نام مهدی یکی از سنگهای تخت و لبه تیز دامنه کوه را به دندون گرفت و به سمت مرد که زیر دست و پای گوسفندهایی که بهش حمله کرده بودند نمیتونست  بلند شه حرکت کرد.با دندون سنگ را با هر زحمتی که بود روی گردن مرد قرار داد و دو تا سم جلوش را با تمام فشار و ضربه روی سنگ زد و ناگهان خون از گردن مرد فوران کرد.نعره های مرد فایده نداشت.بعد از ۵ دقیقه تقریبا سر مرد از تنش جدا شد.گوسفندها همگی کنار کشیدند.رشید و ثمین تنه به تنه در کنار هم به سمت مرد حرکت کردند و از روش رد شدند.با این کار صدای بع بعها به نشانه شادی بلند شد.

صحنه اخر:اون شب شام چوپان و گوسفندهای حاضر در مراسم کبابی که با گوشت مرد درست کرده بودند را خوردند

 


 

پ.ن:در اسامی بیشتر گوسفندها هیچ نیتی نبوده و همین جوری به ذهنم رسیدند