نقض غرض قضای تناقض روزمره

منظور کسی را نمیفهمم

((شوخی گفتی یا جدی؟

نمییدونم

اصلا نمیفهم چی میگی؟

یعنی چی؟

خودت میفهمی داری چی میگی؟))

کسی هم منظور من را نمیفهمد

قانون عادلانه ای به نظر میرسد

شاید باید دیواری دور خودم بکشم

مار بوآ و خرگوشم را درونش رها کنم

تاریکی و گرسنگی و تشنگی را تحمل کنم 

به بهای اینکه وقتی مار،خرگوش را بلعید بگویم این یک کلاه هت است نه خرگوشی در شکم یک مار بوآ 

شبهای زیبا

گاهی اوقات وزن سنگینم را بلند میکنم به دستشویی میروم

بعد یک نیمرو درست میکنم

سفره را جلوی تلویزیون پهن میکنم 

نیمرو را میخورم

سفره را جمع میکنم

ظرفها را میشورم

روی مبل ولو میشوم سیگار میکشم

یک فیلم میزارم نگاه میکنم

درها را قفل میکنم

چراغ ها را خاموش میکنم

بیخیال تخت میشم  جایم را زیر کولر میندازم

پتو را تا زیر گلویم میکشم بالا

هدست را میزارم توی گوشم cirrus minor گوش میدم

و از پنجره چراغهای خیابان را نکاه میکنم

آنقدر نور دارند که میشد زمانی در زیر نورشان هری پاتر خواند

هنوز هم به آن پر نوری هستند

کم کم چشمانم سنگین میشود

هدست را درمیاورم پرتش میکنم به کناری

و خوابم میبرد

و یک ظهر تابستانی مثل همونی که در این 21 سال بوده

بدون کوچکترین تغییری

زمان را به جلو میبرم تا شب شود

یک شب شگفت انگیز دیگر

شبها را دوست دارم

عمیقترین حس را به من میدهد