کرمها

منتظر کرمها بودم در شبی سرد

 

کرمها گروه گروه آمدند

خزیدند در سوراخ گوشم

شروع کردند به خوردن مغزم

و من فریاد کشیدم

به خودم پیچیدم

مردم با آجر در سرم کوبیدند

دختری که دوستش داشتم تعجب کرد،ترسید،فرار کرد

خانواده ام فکر کردند این یک بازیست

یک بازی برای سرگرمی،وقت تلف کردن

سرزنش شدم

مشکلی نیست

ملکه کرمها آروم باش

مغزم را بخور فقط تو سرزنشم نکن

امشب من و تو بر فراز تپه ای دور افتاده دور یک میز دونفره مینشینیم

کرمها شراب برایمان میریزند

در صورت زشتت نگاه میکنم 

لبانم را بر لبان نامرئیت میگذارم

پوست لزج و خاکی ات را حس میکنم

یک زیبایی که در زشتی حل میشود

و آن زمان خاص که کلمات معانی خودشان را از دست میدهند

دست و پاها بریده میشوند

بدنم نرم ولزج میشود

هزینه های دیوانگی پرداخت میشوند

 

کرمها

منتظر کرمها بودم در شبی سرد

 

کرمها گروه گروه آمدند

خزیدند در سوراخ گوشم

شروع کردند به خوردن مغزم

و من فریاد کشیدم

به خودم پیچیدم

مردم با آجر در سرم کوبیدند

دختری که دوستش داشتم تعجب کرد،ترسید،فرار کرد

خانواده ام فکر کردند این یک بازیست

یک بازی برای سرگرمی،وقت تلف کردن

سرزنش شدم

مشکلی نیست

ملکه کرمها آروم باش

مغزم را بخور فقط تو سرزنشم نکن

امشب من و تو بر فراز تپه ای دور افتاده دور یک میز دونفره مینشینیم

کرمها شراب برایمان میریزند

در صورت زشتت نگاه میکنم 

لبانم را بر لبان نامرئیت میگذارم

پوست لزج و خاکی ات را حس میکنم

یک زیبایی که در زشتی حل میشود

و آن زمان خاص که کلمات معانی خودشان را از دست میدهند

دست و پاها بریده میشوند

بدنم نرم ولزج میشود

هزینه های دیوانگی پرداخت میشوند

مرده ای که به خواب رفته را محکم بغل کن

این درباره شکمهای بزرگ است

 

این درباره سیگارهای بدبو است

این درباره یک پارانویاست

درباره یک شب بارانی

یک خنده الکی

چند بدن لخت

چند مرده زیر خاک

و مرد بیمار که ادکلنش بوی مدفوع میدهد

و زن بیوه که در سوگواری شوهرش فاحشگی میکند

این درباره سرهای سنگین است

این درباره خوشبختی دو سگ در گندمزارهاست

بوی خاک باران خورده

فکر خطر کردن

فکر گاییدن مادر

کشتن پدر

این درباره فکر نکردن است

این درباره اسکیزوفرنی نیست

این درباره توهم نیست

این درباره جن هایی با پوست سرخ است

که روز ها ظرف میشورند

شبها سمهایشان را واکس میزنند

و دخترشان را ما میبندیم

و مادرشان گریه میکند

و ما همچنان در  زیرزمینهای مرطوب خانه مادر بزرگ با دخترهای جن هم آغوش میشویم

این درباره پمپ بنزین است

این که نه یک آتش

آتشیست که ما میپرستیم

دورش میچرخیم

تلو تلو میخوریم

هیزمش قرآن و انجیل است

و ما منتظر یک نیروی ماورا الطبیعه از شیطان هستیم

این درباره یک عشق است

این درباره بالهای شفافی است که بر پشتمان روییده

این درباره پرواز کردن است

پرواز با پشه ها

در یک شب مه آلود جفت گیری با کرمهای شب تاب در جنگلی انبوه

خوابیدن زیر نور ماه

بیدار شدن در اوج بی خوابی

 

سرگردان

بی هدف و سرگردان نشستن

کنده شدن پاهایم

قطع شدن دستهایم

زبان آویزانم

گوشهای کَرم

بدن لَختم

چشمهای خمارم

گوشت و استخوان متحدم

مغز پاشیده شده ام

رها شدگان

در پشت کوههای سر به فلک کشیده

دره ای سبز و سحرآمیز وجود دارد

جایی که انسانهایی هستند که

لباسهایشان را درمیاورند

خانواده شان را در میاورند

جامعه شان را در میاورند

تابوهایشان را در میاورند

منافعشان را درمیاورند

کشور و مذهب و مسلکی ندارند

گذشته را فراموش کرده اند

به آینده فکر نمیکنند

بندها را پاره میکنند

بارها را زمین میگذارند

گروه گروه در هم می پیچند

از خوشحالی نعره میزنند،جیغ میکشند

به یکدیگر عشق میورزند

با تمام وجود میخندند

از آزادی لذت میبرند

دیوانه وار شراب مینوشند

زیبایی و طبیعت را میپرستند

دستانشان بالهای نقره ای رنگ میشود و به پرواز درمیایند

بالا و بالاتر میروند تا به خورشید میرسند

جایی که بالهایشان خورشید را میسوزاند



آیین رستگاری

گناه را باید شاعرانه انجام داد

گناه را باید مانند کافری در قرون وسطی انجام داد

باید تاوان لذت را با عشق بدهی

باید از لذت بدنت به لرزه بیوفتد عرق کند

باید خدا را به مسلخ شیطان ببری

باید زیبایی را لیس بزنی

باید شراب شهوت را سربکشی



مارها

دنیای غریب

دنیای شهوت و خشونت

دنیای افکار ممنوعه

دنیای حسهای لعنتی

دنیای تناقض 

دو ماری که بر این شانه های فراخ روییده

قربانی میخواهند

اینها آدم میخورند

آدم

کسی کاوه را خبر کند

کسی ضحاک را نجات بدهد

 مارها را بکشید نه ضحاک دربند را


چشمانم را میبندم و همین

نه من از آن دسته آدمها نیستم

عقیده ای آنقدر در ذهنم شکل نگرفته تا برایش بمیرم

عقیده ای که لبخندی در لحظه مرگ برایم به ارمغان بیاورد

تا آن موقع که میتوان عاشق بود زندگی ارزشش را دارد

تا آن موقع که میتوان عشقبازی کرد زندگی ارزشش را دارد

تا آن موقع که میتوان سرخی آسمان را در طلوع خورشید دید ارزشش را دارد

تا آن موقع که میتوان در هنگام غم سیگار کشید زندگی ارزشش را دارد

تا موقعی که دختران زیبایی هستند که تو را جادو کنند زنگی ارزشش را دارد

تا موقعی که حماقت هست زندگی با ارزش است

تا موقعی که ظلم میشود

تا موقعی که پدر و مادرها فرزندانشان را در جنگ از دست میدهند

تا موقعی که اخبار کشته شدن صدها نفر را از گرسنگی و جنگ و بدبختی میشنوی زندگی ارزشش را دارد

فقط چشمانت را ببند و بیخیال این روی خوش زندگی نشو

ما از تاریخیم

ببین به چه زیبایی تاریخ تکرار میشود

ببین چه تاریخ خوب برای تو رقم میخورد

چون در این کتاب تاریخ من و امثال من حضور دارند

اما تاریخ برای گذشته است

آینده ات را در رویای اینها فدا نکن

تاریخ را تکرار نکن

جلوی این دور باطل را بگیر

به آینده نگاه کن

ما از گذشته ایم

ما را دور بیانداز

نقض غرض قضای تناقض روزمره

منظور کسی را نمیفهمم

((شوخی گفتی یا جدی؟

نمییدونم

اصلا نمیفهم چی میگی؟

یعنی چی؟

خودت میفهمی داری چی میگی؟))

کسی هم منظور من را نمیفهمد

قانون عادلانه ای به نظر میرسد

شاید باید دیواری دور خودم بکشم

مار بوآ و خرگوشم را درونش رها کنم

تاریکی و گرسنگی و تشنگی را تحمل کنم 

به بهای اینکه وقتی مار،خرگوش را بلعید بگویم این یک کلاه هت است نه خرگوشی در شکم یک مار بوآ 

شبهای زیبا

گاهی اوقات وزن سنگینم را بلند میکنم به دستشویی میروم

بعد یک نیمرو درست میکنم

سفره را جلوی تلویزیون پهن میکنم 

نیمرو را میخورم

سفره را جمع میکنم

ظرفها را میشورم

روی مبل ولو میشوم سیگار میکشم

یک فیلم میزارم نگاه میکنم

درها را قفل میکنم

چراغ ها را خاموش میکنم

بیخیال تخت میشم  جایم را زیر کولر میندازم

پتو را تا زیر گلویم میکشم بالا

هدست را میزارم توی گوشم cirrus minor گوش میدم

و از پنجره چراغهای خیابان را نکاه میکنم

آنقدر نور دارند که میشد زمانی در زیر نورشان هری پاتر خواند

هنوز هم به آن پر نوری هستند

کم کم چشمانم سنگین میشود

هدست را درمیاورم پرتش میکنم به کناری

و خوابم میبرد

و یک ظهر تابستانی مثل همونی که در این 21 سال بوده

بدون کوچکترین تغییری

زمان را به جلو میبرم تا شب شود

یک شب شگفت انگیز دیگر

شبها را دوست دارم

عمیقترین حس را به من میدهد


درختان کاج

تو یکی از این شبها

یکی از این شبهای برفی که آسمون به سرخیه خون من و تو هستش

به دور از همه بالا و پایینهای زندگی با تو قدم میزنم

بدون این که به چیزی فکر کنم

یک مدیتیشن مقدس

با گرمای دستان تو

با بوی عطر تو

با صدای قدم هایمان بر روی برف دست نخورده

عزیزم بیا همه خرت و پرت هایی که توی ذهنمون کردند را برای لحظه ای دور بریزیم

چشمانمان را باز کنیم

تا ببینیم که فقط من و تو هستیم در زیر این درختان کاج سفید پوش

در حیاط خلوت دنیای زیبای خودمان

بدون محدودیت

بدون مرز

برای یک حس مشترک

برای هم

و به وسعت تمام کاج هایی که در دنیایمان کاشته ایم


love gun

وقتی یه گوشه میشینی

به خودت میگی بیا فکر کنیم

وقتی هیچی تو ذهنت نمیاد

اونوقت میزنی که یه آهنگ گوش میدی

یه آهنگ راک قدیمی

از 1967

یا شایدم یه چیزی از دهه 80 یا حتی 90!

میتونه یه جیزی تو مایه های گرانج باشه از گروهی مثل رادیو هد

میتونه یه کار سایکلدیک راک باشه از پینک فلوید

میتونه یکی از اون هارد راک های لعنتی باشه مثل ای سی دی سی یا کیس

که تو یک شب بارونی لندن جلوی یه کلاب که با نور زرد باالاش زده sold out عربده میزنه

no more tomorrow baby time is today

بزار من این گیتار الکتریک آیبانز داغون رو بردارم

برم تو سال سال 1983

تو اون کلاب لعنتی که شب قبلش آیرن میدن کنسرت داده بود

موهام تا سر شونه هام

با یه دونه شلوار چرم قرمز و یه کمربند که سگکش اندازه یک کف دست هست

دیگه بلیز نمیپوشم

تازه موهای زیر بغلم هم نمیزنم 

سالن تاریکه

بعد یهو همه پروژکتورا روشن میشه من میپرم رو صحنه مثل دیوونه ها گیتار میزنم با یه بیسیت و درامر کس خل

تو رو میتونم با اون موهای سیاهت ردیف اول ببینم که در کنار اون همه دختر سکسی خوشگل انگلیسی بلوند بالا پایین میپری

با یه بطری ویسکی تو دستت که بیشترش رو سر کشیدی

با یه شلوارک جین و جلیقه مشکی

اینجاست که میرم جلوی میکروفن و

جیغ میکشم:

No place for hidin' baby

No place to run

you pull the trigger of my

LOVE GUN


احمق

نمیدانم کدام سخت تر است

بدانی احمق هستی

یا اینکه دیگران به چشم احمق به تو نگاه کنند

اما یک روز از این روزهایی که همینطور دارند میگذرند

من هر دوی اینها را هم زمان تجربه کردم

اما یادم است چهره ام آرام بود و یک لبخند از آن لبخندهایی که  هزاران کلمه درشان نهفته است بر لبم بود

یادم هست مدتی گذشت

کم کم فراموش کردم احمقم و دیگران به چشم احمق نگاهم میکنند

و به ادامه حماقتم پرداختم


کوچه بنبست

نیمه شب بود

به همان کوچه بنبستی رفتم که تنهاییم را در دیوارهای آجری و آن جیپ قرمز دو نفره اوراقیش دفن کرده ام

کوچه فاصله اش تا راه آهن چند ده متری بیشتر نیست اما همیشه سکوتی شگفت آنگیز بر آن حاکم است

شاید اصوات به احترام این سکوت اندکی مراعات میکنند

از ماشین پیاده شدم

در زیر تیر چراغ برق قدیمی به ماشین تکیه دادم و سیگارم را در آوردم

انگار که تمام حسهای نوستالژیک دنیا را در این تیر چراغ برق چوبی پوسیده جمع کرده اند

پیرمرد به آرامی خس خس میکرد و کوچه را روشن نگه میداشت

سیگارم را روشن کردم و به دیوار آجری خانه متروکه مقابلم نگاه میکردم

مثل اینکه بنا فراموش کرده بود بعضی آجرها را بگذارد

در نقاط مختلف دیوار جای خالی آجرها مشهود بود

یک شاپرک سعی میکرد از دیوار بالا برود

چند سانتیمتری بالا میرفت و بر زمین میافتاد

نمیدانم چرا از بالهایش استفاده نمیکرد!

دود سیگار مانند یک ابر شکوهمند در زیر نور سفید چراغ گسترده میشد

بالا و بالاتر میرفت

بزرگ و بزرگتر میشد

و سیگارم کوچک و کوچکتر

و همچنان شاپرک چند سانتیمتری بالا میرفت و دوباره بر زمین میافتاد

.

.

.

بعدها شنیدم شاپرک در یک ظهر گرم تابستانی زیر پای کودکی له شد

پیرمرد شبی مهتابی خس خس هایش آرام و آرامتر شد

تا دیگر نفسش بالا نیامد و کوچه را در تاریکی رها کرد

خانه متروکه را هم نابود کردند

من کی له خواهم شد؟

من کی نفسم دیگر بالا نخواهد آمد؟

من کی نابود خواهم شد؟

تا کی خاطره هایم انتظارم را خواهند کشید؟

نمیدانم


عشق بازی در پیله

پیله ای از دود دور خودم پیچیده ام

هیچ کس برایم نمانده جز غرورم

شبها با اوست که عشق بازی میکنم

او مرا راضی نگه میدارد

هر چه بخواهم به من میدهد

او بخشی از عینک دودیه شیشه کربنیه من است

آیا تو هم هیولایی درونت ساخته ای؟

دیوارهایی از تعارف

دیوارهایی از حجب

دیوارهای از لجنهای لزج سنت

باید بینمان میبود

باید همیشه چیزهایی در هاله ای از ابهام باشند

روح اپرا نیمه سوخته صورتش را در زیر نقاب پنهان میکرد

ماه همیشه یک نیمه تاریک دارد

دیوارها را خراب کردی

لباسها را دریدی

من را برهنه در مقابل آفتاب آویختی

صورت سیاه و لزج هیولای درونم را دیدی

چه حسی داشتی وقتی دیدی کرمها از سوراخ بینی ام به بیرون میآیند؟

چه حسی داشتی  وقتی دیدی تخم چشمانم را مورچه ها میخورند؟

چه حسی داشتی وقتی بوی تعفن من را احساس میکردی؟

من بهت نزدیکتر میشدم

بدنت حریم شخصیت بود

تصاحبش کردم

چه حسی داشتی وقتی بهت یاد آوری کردم که تو شکسته شده ای؟

چه حسی داشتی وقتی روحت را در تشتی از گه فرو میبردم؟

چه حسی داشتی وقتی به شخصیترین مسائل عاطفیت تجاوز میکردم؟

چه حسی داشتی وقتی خدایت را مقابل چشمانت سلاخی کردم؟

از من تنفر داشتی

هر چه تنفرت بیشتر میشد بیشتر عاشق میشدی

من برایت مثل یک ماده مخدر بودم

هر قدر محکمتر به خودت ((نه)) میگفتی بیشتر به سمتم میآمدی

اعتیاد داشتی

هر روز بیشتر میخواستی

بدن و روحت را میدادی

تا بیشتر من را درونت احساس کنی

کم کم تو هم داشتی به یک هیولا تبدیل میشدی

بدنت توان این همه فشار را نداشت

در بیمارستان بستری شدی

ضعیف شدی

رهایت کردم

چند وقت یک بار صدای جیغهایت سکوت شب را میشکست

سفر در تاریکی تمام شد

یک روز در یکی از خیابانهای شهر با عینک دودی دیدمت

تا به حال لباس به آن تیرگی را بر تن کسی ندیده بودم

آیا تو هم هیولایی درونت ساخته ای؟

درهایی به سوی ادراک

وقتی به دنیا آمدم

پدر و مادرم

مبلغان مذهبی

و حکومت

برایم مشغول ساختن یک خانه شدند

دیوارها به مرور زمان قطورتر میشد

و خانه کوچکتر

خانه را خیلی هم کوچک نگرفتند

تا به اسبهایی که از زیر چشم بندشان به دنیا نگاه میکنند اعتماد به نفس بدهند!

دیوارهای این خانه از جنس ترس است

ترس خانواده ام از پسری مخالف آنچه میخواهند باشد

ترس مبلغان از حقیقت

ترس حکومت از یک شورشی

من کیستم؟

مجموعه ای از ترسها؟

در آن خانه صحبت از ترس است

صحبت از من نیست

هر لگدی که به دیوارهای خانه زدم

به من گفت که دیوار خیلی هم مستحکم نیست

به من گفت تو قویتر از آنی که برایت گفته اند

به من گفت که خانه نابود شدنی است

وقتی که خانه خراب شد

دنیا برای من شد

با تمام زیبایی ها و زشتی هایش

دنیایی که تماما برایم ناشناخته بود

فرسنگها پیمودم

مردمان را در خانه شان دیدم

بنآهای خانه به دوش را در حال خانه سازی دیدم

فرسنگهایی که پیمودم

در مقابل عظمت دنیا حدش به هیچ میل میکرد

با این عمر کوتاه نمیشد جهان هستی را کشف کرد

نشستم و انتظار مرگم را کشیدم

یک افسردگی دردناک ناشی از ناتوانی

خواستم خودم کار را تمام کنم

اما دلم نیامد پاهایم را از حرکت بازبدارم

به یادم آمد که  آن خانه هر چند کوچک بود ولی باریکه ای از زندگی درش جریان داشت

دیوارها در نوع خودشان امیدی بودند برای لمسشان

آری

پاهایی که لگدهایشان خانه کوچک قبلی را خراب کرد قادر به پیمودن دنیا نیست

این پاها ضعیف میشوند

رو به زوال هستند

بیشتر از یک مسافتی را نمیتوانند بپیمایند

این پاها در این بی خانمانی فقط مرگ را به خاطرم میاورند

باید خودم برای خودم خانه ای بسازم

قصری بزرگ و با شکوه

تمام فرسنگهایی که پیموده ام و خواهم پیمود در قلمرو قصر من است

دیوارهای قصر را خودم خواهم ساخت

مساحت قصر من در مقابل دنیا ناچیز است

اما بدون شک از میلیاردها خانه بسیار بزرگتر است

این قصر پایگاهی است برای بازگشت امیدهای محدود به زمان

در این قصر باز هم فریب خواهم خورد

اما این بار خودم،خودم را فریب خواهم داد نه دیگران

آری

پاهایی که لگدهایشان خانه کوچک قبلی را نابود کرد و از پیمودن دنیا ناتوان بود

برای پیمودن این قصر مناسب است

و حال میدانم

دنیا را کسی سیر کرد

که پاهایش را رها کرد

و پرواز کرد

دوباره بنگر شاید که به یاد آوردی

به خاطر درخشش نور مهتاب در دریاچه

به خاطر رویای مرد کور

به خاطر حسی که جنین در رحم مادرش دارد

به خاطر هوایی که در درون رویایم تنفس میکنم

به خاطر خنده های هیستریک

به خاطر بوسه های میستریک

من غاری هستم در پس آبشار

آبشار را میبویم

 آبشار را میچشم

آبشار را لمس میکنم

اما در درون تاریک خود گرفتارم

ای خفاش های من

از درون قلب سیاه من بیرون بروید

خبر از عظمت آبشار بزرگ برایم بیاورید

ای خفاش ها

به یادم بیاورید که من غاری هستم در پس آبشاری به عظمت تمام گیتی

ای خفاش های کور من

چشمانم را بگشایید

هر زمانی داستان خودش را دارد

دیوارها همون دیوارها هستند

هنوز گچی و بی روح

و forgotten hopes همچنان به مانند قبل

اما توجهی به شعرش ندارم

دستان چه کسی میخواهد ادامه این مطلب را تایپ کند

یک پسر بچه احساساتی 16 ساله؟

یک فیلسوف معتقد به جبر افسرده؟

یا کسی که میداند شنهای زمان بر تجربه های او فرود میایند؟

به صف شوید

هی تو پسر کوچولو تایپ کن هر آنچه شعورت میرسد

((دکمه کنترل سرعت را خاموش کن

مرهمی از شوری پوست دختران

گرمای لبشان

تجربه پوزیشنهای مختلف سکس

بر زخمت بگذار

دختر بیشتر

سکس بیشتر

خشونت بیشتر

بیخیالی بیشتر

اینها هستند دیواری از بدنهای گرم بدون محبت که با ملات آب کمرت دورت میکشی))

هی پیرمرد فیلسوف حال تو بگو

((وبلاگی که با داستانهای جبر آلود با پایانهایی دهشتناک شروع شد تغییری نکرده

وبلاگ همان وبلاگ است

داستانها همان داستانها

هیچ طنزی در کار نیست

و دیوارهای زیرزمین هنوز گچی و بی روح است

تلاشی برای تغییر نکن این سرنوشت توست))

 و تو نفر آخر

((هر زمانی داستان خودش را دارد

اگر بخواهی هر داستان را در کوله پشتیت بگذاری

کوله سنگین میشود و دیگر نمیتوانی به راه ادامه دهی

فقط عصاره ای از هر داستان را در خاطر بسپار

با فراغ بال به جلو حرکت کن

و فراموش نکن

خدا تو را دوست دارد))

_________________________________________________________________________________

پ.ن:فردا صبح مردی میاید تا دیوارهای زیرزمین را رنگ کند

اسمش علی است.


سرباز و دزد

آنقدر ضعیف شده ام که دیگر توان حفاظت از صندوقی که هیچ وقت زحمت نگاه کردن به درونش را به خودم نداده ام را ندارم

صندوقی که شاید یک خرمن گه درونش باشد

و شایدم الماسی گرانبها

از کجا باید بدانم

اما این را میدانم که مانند سربازی زخمی بر زمین افتاده ام

سلاحم به کناری افتاده

میترسم

میترسم که دزدی قصد صندوق کند

چه آفتابه دزد باشد چه دزدی متبحر صندوق از آن او خواهد شد

چون دیگر توانی در من نمانده

اگر دزدی میخواهد به این صندوق بزند

امیدوارم جواب کشیکهای روز و شبم

حداقل نصیب دزدی نشود که لیاقتش را ندارد

رویای کودکیم را تحقق خواهم بخشید

آلیستر کرولی معتقد بود که جادوگری یعنی کاری که اراده میکنی و انجام میدهی ولو اینکه کار شگفت انگیزی هم نباشد مثلا اینکه تو بخواهی با پا به توپی ضربه بزنی و این کار را انجام بدی تو یک عمل جادویی انجام داده ای.

گاهی اوقات قدرت تخیلم به چنان اعمال جادو مآبانه ای فکر میکند که اگر ذره ای همت در جادوهای ساده تر به کار میبستم تا الان میتوانستم لا اقل ادعا کنم جادوگری کوچک هستم.گاهی اوقات به این فکر میکنم که چی میشد من هم مثل یک لاک پشت یک لاک در پشتم داشتم و هر موقع که حوصله نداشتم میرفتم در لاک خودم در حالی که در عمل نمیتوانم ذره ای بر تمایلات اجتماعی و جمع طلبانه ام غلبه کنم.گاهی اوقات به این فکر میکنم که ای کاش میتوانستم چسبی بزرگ بر دهانم بگذارم تا حرف نزنم در حالی که در عمل به ظاهر زبانم به یک منبع ;s شعر گویی در خارج از کنترل من وصل شده است و کار خودش را میکند.از این دست مثالها زیادند.یادم میاید که در زمان نونهالی و حتی نوجوانی بزرگترین آرزویم این بود که جادوگری بزرگ شوم و روزی در برابر دو دختر عمویم که یکیشان میگفت آرزو دارد پولدارترین آدم و دیگری آرزو داشت قدرتمندترین باشد گفتم که من-جادوگر با جادویم میتوانم هم قدرتمند باشم هم پولدار و هم میتوانم هر دوی شما را بکشم که دیگر نباشید! حالا پی میبرم به هوش شگفت انگیزم در آن زمان.اما حیف به جای اینکه جادوگر قصه باشم شدم پادشاه فربه و دمدمی مزاج قصه که کوچکترین کاری ازش ساخته نیست.اما از امروز تصمیم گرفته ام که قصر پادشاهی را ترک کرده و به غاری مخوف در کوهستانها بروم و آنقدرتلاش کنم تا به رویای کودکیم برسم.


در پشتی

قرص ماه کم کم از پشت ابرها پدیدار میشود

باران تازه قطع شده است

موزاییکهای حیاط خیس هستند

سکوتی سنگین

از کنار پرچینها میگذرم

بوی خاک نم خورده تا عمق وجودم میرود

به سمت در پشتی

در را باز میکنم

وارد کوچه ای تاریک میشوم

از بالای کوچه صدای همهمه ای میاید

به کمک نور موبایلم خودم را به منبع صدا میرسانم

یک سالن سینمای قدیمی در انتهای کوچه قرار داشت

بزرگ بر بالای آن نوشته بود:((فیلم امشب سینما:زندگی))

احتیاجی به بلیط نبود

در ورودی را هل دادم و وارد شدم

در انتهای سالن در کنار پیرمردی نحیف نشستم

صحنه های زندگی من را نمایش میدادند

با بعضی صحنه ها تماشاگران به وجد میامدند

گاهی اوقات میخندیدند

گاهی اوقات تعجب میکردند

گاهی هم تحسین میکردند

ثانیه به ثانیه زندگی من بر روی صفحه نقش میبست

از پیرمرد پرسیدم:((فکر نمیکنم امشب این فیلم به پایان برسد))

جواب داد:((نمیدانم!))

با تمسخر گفتم:((مگر امشب چقدر طولانی است؟))

پاسخ داد:((به اندازه سالهای زندگی تو))

سالها و سالها

من و تماشاگران

بر روی صندلیهایمان

نظاره گر فیلم بودیم

تا اینکه به جایی رسید که من در پشتی را باز کردم

از کوچه گذشتم

وارد سالن شدم

به فیلم اشاره کردم و از پیرمرد پرسیدم:((این صحنه برای همین امشب است یا برای سالها پیش؟))

جواب داد:((تو در یک شب خودت را سالها گرفتار کرده ای!))

گفتم:((شاید هم سالهاست که منتظر یک شبم))

فیلم به قسمتی رسیده بود که من در کنار پیرمرد مشغول تماشای فیلم خودم بودم

چشمانمان بر صحنه خیره

میدانستیم این فیلم را پایانی نیست

شب و سال برایمان بی مفهموم

در گیر و دار تقدیری اجتناب ناپذیر

منتظر چیزی نبودیم

متال(قسمت دوم)

یک پیشنهاد خوبی احسان در قسمت قبلی داده بود که یه ذره به فلسفه وجودی متال بپردازیم.مسلما متال صدای دیستروشن گیتار الکتریک نیست و اون صدا فقط یک وسیله برای بیان آنچه موسیقی متال میخواهد بگوید هست.متال به طور خلاصه موسیقی اعتراض و شکستن عادت است.این فلسفه در همه بخش این موسیقی عینیت پیدا میکند.نوازندگان متال در ابتدای شکل گیری سبک برای آنکه عادتهای مسخره و دست و پاگیر موسیقیدانان گذشته را بشکنند کارهای زیادی انجام دادند.مثلا اگر قبل از آن نوازندگان پاپیون و کراوات زده با شلوار پارچه ای و سر وصورت مرتب بر روی صحنه حاضر میشدند نوازندگان متال موهای خود را بلند کردند و با لباس های نا متعارف و حرکات عجیب غریب به اجرا پرداختند.این به این معنی نیست که آنها انسانهای محترمی نبودند.خیر آنها فقط فلسفه ای را گسترش میدادند که راه حلی برای بخش عمده بدبختی ها و فلاکت انسانهاست.آنها تابوها و عادتها را میشکستند.به جنگ اعتراض میکردند.به فاشیست,دیکتاتوری و خرافات دینی اعتراض کردند.آهنگهای زیادی در اعتراض به جنگ جهانی دوم ساختند.اما همیشه کسی که واقعیت را بگوید سرش را زیر آب میکنند.مفاهیم مطرح شده در این موسیقی بیشتر از همه دست کثیف سیاستمداران را باز میکرد.از آنجا بود که بیشترین حملات را به موسیقی متال کردند تا آن را نابود کنند.به آزی آزبورن وکالیست توانمند بلک سبث بر چسب شیطان پرستی زدند(در دهه 70) و او را به دادگاه کشاندند.تمام تلاششان را کردند تا متال را یک موسیقی شیطانی و کسانی که در این سبک فعالیت میکنند را انسانهایی اراذل و اوباش و بی دین جلوه بدهند.یکی دیگر از راهکارها سیاستمداران پاپوش درست کردن برای این سبک بود.با هزینه های دولتی گروههایی که مانند قارچ سمی رشد میکردند را تشکیل دادند.این گروهها هیچ جا اسمشان را نخواهید شنید چون از نظر تکنیکی چیزی برای عرضه نداشتند و فقط مختص زمان خودشان بودند.اینها با به آهنگ درآوردن اشعار وقیح و زشت و به دور از فلسفه اصلی متال توانستند اذهان عده قابل توجهی از عوام را از این موسیقی برگردانند.هر چند امروزه دیگر نیازی به این هزینه ها نیست.

متال یک موسیقی اصیل غربی محسوب میشود که از سبک hard rock انشعاب پیدا کرده است و تکنیکیترین موسیقی جهان محسوب میشود(ویکی پدیا).در سبک متال در نوازندگی بیشتر توجه به نواختن دقیق و مو به مو از روی نت است.در این سبک مخصوصا در قسمت ریتمها حس(touch) نوازنده نقش چندانی ندارد هر چند در سولو و ملودی زدن touch بالای نوازنده لازم است اما در مقابل مثلا موسیقی بلوز این حس خیلی کمتر نقش دارد.

در قسمت بعدی روند معرفی آهنگهای شاهکار را ادامه خواهم داد.

_____________________________________________________________________________

پ.ن:در مورد ورود مفاهیم شیطان پرستی و مطالبی در ستایش قدرت و نفی اخلاق و هنجارشکنیهای غیر لازم در موسیقی متال بحث و زمان فراوانی میخواهد که الان واقعا حوصله پرداختن به این مبحث سنگین را ندارم.فقط در این حد بدانید که ورود این مباحث به متال را نمیتوان فقط به دولتهای آن زمان نسبت داد هر چند یکی از اصلیترین عوامل دستهای پشت پرده دولتها بوده است اما این همه ماجرا نیست.باید این مبحث را در صدا شناسی و موسیقی شناسی و تاثیرات روانی که هر یک از سبکهای متعدد متال بر روان انسان به صورت طبیعی میگذارد و تناسب شعر با سبکی که موسیقی نواخته شده و رابطه تابعیت شعر از موسیقی یا موسیقی از شعر نیز جستجو کرد.اگر بخواهیم ریزتر شویم به تاثیرات انواع کوردها بر روح و روان میرسیم که در این زمینه نه اطلاعات من کامل است نه مجالی برای بیانش است.

ارگاسم نامتناهی

حس عجیبی دارم امشب

دلم هوس یه زیر زمین کوچیک کرده

که فقط یه لامپ از سقف تار عنکبوت بستش آویزون شده

تنها پنجرش به روی حیاط خلوتی که درخت توت پیری درش قرار داره باز بشه

ساعت 6 عصر

نزدیک غروب

عصر جمعه

نور کمی که از پنجره وارد زیر زمین میشه بوی مرده میده

بوی مرگ

خورشید کم کم محو میشه

غروب آفتاب

مرگ رویاها

سکوت مطلق

کبریت مچاله شده

صدای شعله ور شدن چوب کبریت

رقص آتش

روشن شدن سیگار

سیگار میکشم

میکشم

با حرص دودهای لعنتی را وارد ریه هام میکنم

زیر زمین پر از دود

انقدر که خودم را دیگر نمیبینم

یک میز و صندلی موریانه خورده

یک تکه کاغذ

یک قلم

مجالی برای استفراغ

مجالی برای بیان تجربه ها

مجالی برای درس پس دادن

به پنجره نگاه میکنم

هوا دیگر تاریک شده است

باد به داخل میوزد

لامپ تکانهای کوچکی میخورد

فکر میکنم

زندگی؟

معنی ندارد

عشق؟

با آمار جوانانی که مشکلات جنسی دارند تناسب دارد

دوستان؟

در تک تک کلماتشان خودشان متبلورند

لبخند؟

کش آمدن عضلات صورت

سکس؟

فیلمی که زود تمام میشود

کنجکاوی؟

مذهب؟

چیزهایی که خوشحال میکنند؟

چیزهایی که مهمند؟

حتی یک کلمه هم به ذهنم نمیرسد

به اشباحی که در زیر نور چراغ شکل گرفته اند نگاه میکنم

اشباحی که از دهان من خارج شده اند

دوستشان دارم

شبح زنی زیبا به سمت من میاید

در گوش من زمزمه میکند که راه در بالای سر توست

کار سختی نیست

لامپ را باز میکنم

تاریکی مطلق

دو انگشتم را داخل سرپیچ میکنم

زن در گوشم زمزمه میکند:

((ارگاسم نامتناهی))

 

قلابها


زمانی فقط میدانستیم که یک سری ماهی هستیم در اعماق این دریا

شاید دریاچه

شاید هم حوض

اصلا از کجا باید میدانستیم؟

وقتی از شکمهای مادرانمان خارج شدیم

همه دست به دست هم دادند و یک قلاب آهنین در چشمانمان فرو کردند

گفتند سر این قلاب جایی بر فراز آبها است,فراتر از آُسمان

کور شدیم,گفتند از همیشه بهتر میبینی

و چه دردناک بود وقتی بر خلاف جهتی که قلاب حرکت میکرد,حرکت میکردیم

دردی بر روح لطیف یک موجود فلسدار

حال که قلابها را از چشمانم در آورده ام

میبینم که میبینم

به دنبال سر نخ قلاب

و چندین متر بالاتر

یک ماهی پیر میلیونها قلاب را در دست دارد

از دیدن این همه قلابی که در چشمان این ماهیهای لعنتی است حالم بهم میخورد

از اینکه میگویند میبینند در حالی که کورند حالم بهم میخورد

از دیدن این دریای بیکران هم حالم بهم میخورد

چه کسانی را میخواهم به ارگاسم برسانم؟

این عفریته ها مدتهاست که خوابیده اند

بگذار من هم بخوابم

فقط آن قلاب را در چشمانم فرو کن

نور نمیگذارد بخوابم


GOLDEN RULE

مه همه جا را فراگرفته

و پادشاهان قدرت طلب...

سربازان راه دین؟

سربازان وطن؟

شاید عروسکهای خیمه شب بازیه پوشالی

این ماشین جنگی چراغ مه شکن ندارد

میکشند برای چه؟

چون انسانهای برتری هستند؟

شاید چون نژاد برتری هستند

برای غذا...برای ثروت...برای زمین...برای اثبات اینکه ما قویتریم

تو سرباز صلح هستی یا سرباز جنگ مقدس؟

تو شهید هستی یا یک لش متعفن؟

باید خودمان را با تو تبرک کنیم یا باید از همجنس بودن با تو عرقهای شرم برچینیم؟

میگویند جسدت نمیپوسد,راست میگویند؟

لذت خود یا لذت برای همه؟

آسایش خود یا آسایش برای همه؟

کدام فلسفه را میتوان حاکم کرد؟

فلسفه قدرت یا فلسفه اخلاق؟

کدام قانون را میتوان حاکم کرد؟

هیچ کدام

ما گداهایی دوره گرد هستیم

که هرکدام سازهای خود را مینوازیم

مرگ

نقطه مشترک ماست

و دیگر هیج


دیوار آجری

دیواری از آجر

این دیوار در بینهایت به انتها میرسد

آجرهایی به کبودی شکم جوانی که به ناحق باتوم خورده

دیواری به بلندی شهوت پایان ناپذیر قدرت

دیواری به استحکام دلهایی که سنگ شده اند

دیواری به ضخامت ظلمی که روا میرود

امید واهی

چیزیست که پاهای مرا به حرکت در میاورند

در امتداد این دیوار قدم میزنم

سایه ام را بر دیوار میبینم

قانون نور

چیزیست که میگویند عامل این سایه است

قانونی که به خدایی مجهول بر میگردد

خدای مقدس

خدای جهنم

خدای بلبلها

خدای میمونها

خدای سنگسار

خدای فلز زری حرم امام زاده ها

خدای جمکران

خدای دروغ

خدای غم

خدای جهل

خدای بدبختی

نا امیدی

چیزی است که خدای تو برایت به ارمغان میاورد

جبر

هدیه خدایت است

ضعف

بپذیرش

حماقت

با توست

قانون نور برای خدای توست

توجیه کننده اسارتت قانون نور است

بکش

خدایت را 

خواهی دید که دیگر سایه تو بر دیوار نخواهد بود

خواهی دید که دیگر جاذبه وجود ندارد

خواهی دید که دیگر دیوار آجری هم نخواهد بود

دندانهای سفیدت را صرف جویدن این دیوار نکن

دستهای زیبایت توان تخریب این دیوار را ندارند

فقط آن خدای مجهول را بکش

بپرست

آن چیزی را که باید بپرستی

فقط هر چه به خوردت داده اند را دفع کن

در میان مدفوعت الماسی کوچک

یاد آور قانون خدای حقیقی است

آره میخوام شاخه ای که روش نشستم را اره کنم!

دیشب حوصله درس خوندن نداشتم در نتیجه لباسام را کردم تنم و رفتم روی پله های جلوی خونمون نشستم.ساعت 1 نصف شب بود.گهگاه ماشینهایی قدم زنان در خیابان جلوی خونمون با سرعت حرکت میکردند.چه احمقند!نمیگن ممکنه این موقع شب فرشته ای از عرش سقوط کنه و بیوفته وسط خیابون اونوقت چه جوری میخوان با ترمزهای دیسکیشون ماشینا کنترل کنند تا نزنن به اون فرشته.کی به اینا گواهی نامه داده؟

یکی از دوستام که میگفت جبرئیل از من امتحان شهر رانندگی را گرفت.وقتی ازش پرسیدم چجوری امتحان گرفت.جواب داد:((بابا با ادم راه میاد.مامانم یه سطل ماست قبلش بهش داده بود اونم قبولم کرد.خیلی زنه خوبیه)).

سر و صدای یک گربه هواسم را به خودش جمع کرد.بیچاره! دوتا موش داشتند با بیرحمی به گربه تجاوز میکردند.هیچی شهوت برانگیز تر از دیدن صحنه تجاوز نیست!جیغ گربه رفته بود بالا.یکی از موشا که کارش تموم شد نفر دوم اومد گربه را بگائه اما گربه دوان دوان از دستشون فرار کرد.نمیدونم این گربه احمق چی فکر کرده.اگه زیر پاش یه مورچه باشه و لهش کنه کی میخواد جواب بده؟

ساعت 3 صبح شده بود.صدای کرت و کرت دنپایی از انتهای خیابون میومد.وقتی صدا نزدیک تر شد دیدم یه عربی داره میاد.وقتی به من رسید شلوارش را دراورد و ادرار کرد.بهش گفتم چرا کشور خودت این کارو نکردی گفت دوست دارم خاک ایران را به کثافت بکشم.گفتم بهش دروغ نگو مرتیکه دروغگو سنگ میشه ها.یه دفعه دیدم عربه سنگ شد.

یه مورچه ای بغل دستم داد میزد استاد خسته نباشید.خدا خطاب به او کرد:شما هم خسته نباشید ادامه درس را حس کنید

چه حس خوبیه رفتم دستشویی از دهان مدفوع کردم.خیلی مزش جالب نبود فکر کنم برای اون جنیه که خوردم

دختری که مادرش مرده بود میخندید.اومده بود نصفه شب از ارثی که براش مونده بود تعریف میکرد.گفتم بیا با هم ازدواج کنیم.گفت نمیشه.گفتم چرا.گفتش من پسرم.گفتم به درک.دختره با درک عروسی کرد و من خوشحال شدم.

پیرزن همسایه اواز میخوند.از زیر چادرش سینه هاش زده بود بیرون.اخوند محل گفت حاج خانوم خجالت بکش.اخونده سنگ شد

ایت الله مطهری اومد پیشم گفت پسرم من یه حرفی حالا زدم شما چرا به دل میگیری.به نیچه یه چشمک زدم گفتم اوکی؟گفت بزار فردا شب کاندوم ها رو کانت داده به مادرش تا وقتی خواهرش را میگائه سرما نخوره(ها ها ها)

نیچه بیل و کلنگ برداشت و شروع کرد به کندن زمین.300 متر زمین را کند.برگشت به سطح زمین.دستاش را به لبه چاه گرفت و به حالت سقوط خودش را قرار داد.داد میزد:((کمک...کمک)).گدای محل که دو تا پاش شکسته بود اومد و نجاتش داد و نیچه و گدا با هم ازدواج کردند.

یه مورچه بیشعوری در حالی که نشسته بودم پشتم را گاز گرفت.از درد پریدم هوا.یک دفعه خودم را در اسمان هفتم دیدم.عیسی داشت با ابرها بازی میکرد.دندونام را نشونش دادم و زوزه کشیدم.پا به فرار گذاشت.گرفتمش.بهش گفتم:((خدا کجاست؟)) با دست به قصری شکوهمند در ابرها اشاره کرد.به سمت قصر حرکت کردم.همه فرشتگان با کلاشینکف به سمت من تیر اندازی کردند.اما گلوله ها به من اثری نداشت.یکی از فرشته ها فریاد زد:((اون نماینده امام زمونه.الله اکبر)) فرشته ها خدا را رها کردند و به پرستش من مشغول شدند.بهشون دستور دادم خدا را کت بسته بیارن اینجا.فرشته ها داخل قصر شدن.اما ابلیس با یک تیر بار به سمت فرشته ها شلیک میکرد.خدا و شیطان که قدرتشون را در خطر میدیدند با تمام وجود از حکومتشون دفاع میکردند.اما در نهایت شکست خوردند.همه فرشته ها جشن گرفتند.وارد اتاق خدا در قصر شدم.خیلی پیچیده بود.همه چیز را میشد کنترل کرد.گفتم انواع غذاها را بیارید,اوردند.گفتم زیبا ترین حوریها را بیارید.گفتم بمیرید,مردند.گفتم زنده شید,زنده شدند.دیگه حالم داشت بهم میخورد.دیگه مخم نمیکشید.هر چی فکر میکردم انجام میشد.گفتم جای جهنمیا و بهشتیا را عوض کنید,کردند.دیگه حوصلم سر رفته بود.به جبرئیل گفتم:((خدا روزا چکار میکرد که حوصلش سر نمیرفت؟)) جواب داد:((اووووووووه کلی برای خودش حال میکرد.پیامبر نازل میکرد.طوفان میفرستاد.زلزله راه مینداخت.بعضی ها را نجات میداد بعضی ها را میکشت.مردم را مریضشون میکرد و بعد با منت شفاشون میداد.گرسنگیشون میداد تا التماسش کنند.)) گفتم :((چرا به همشون زندگی با رفاه و خوشی و لذت نمیداد؟)) گفت:((اونوقت روزا بیکار میشد و حوصلش سر میرفت)) 

گفتم:((اما من حاضرم حوصلم سر بره تا مردم همه شاد باشند)) این کار رو کردم.همه در رفاه بودند و اسایش و در اوج لذت.دیگه مخم نمیکشید.مغزم ترکید.روحم به پرواز در اومد.رفتم بهشت.خیلی خوش میگذشت.بخشنامه اومد خدای جدید گفته جای بهشتی ها و جهنمی ها را عوض کنید.غلغله ای در بهشت شد.تو اون قیل و قال فرار کردم و به زمین برگشتم.

زندگی عادی بود.همه چیز طبیعی شده بود.رفتم نشستم روی یک شاخه و مشغول اره کردن شدم.موشی داشت گربه ای را میخورد و پیرمردی در کوشه ای داشت از دهن مدفوع میکرد.وقتی شاخه را به طور کامل بردیم از درخت جدا شدم وبه سمت اسمان رفتم.خدا را دیدم بار دیگر.من را مثل یک موش چندش اور از پاهام گرفت و سر وته اویزون شدم.من را توی یه بطری الکل گذاشت و درش را بست ومنو گذاشت گوشه ای از اتاقش.بعضی وقتها هنوز وقتی جبرئیل وقتی میاد اتاق خدا را تمیز کنه برای تبرک چفیش را به بطری که توشم میمالونه.بالاخره کم چیزی نیست که گلوله بهت اثر نکنه!

 

چشمهایم را باز کردم...جز نور چیزی ندیدم....فکر نکردم ولی باور کردم که همه چیز نور است...فقط نور بود...همه چیز زیبا بود...اشباح سیاهی ناامیدانه گاهی ابراز وجودی میکردند ...از سیاهی خلا بودم...نمیدانستم عشق نور است...عاشق شدم نه یک بار...این اخری را نفهمیدم از کجا امد...دیوانه شدم اما احتیاط کردم...دیوانه تر شدم...آن شب شوم خیلی نورانی بود...قلبم سنگین شد و سرم سبک...اختیارم دست خودم نبود...نفهمیدم چه شد ولی وقتی به خودم امدم خیلی سرم سنگین شده بود...لیوانی که نباید میشکست شکست...راه چاره تاریکی است...دروازه هایی که به نور منتهی میشدند بسته شدند...تاریک...ساکت...ترسناک...بیرحم................................................

دروازه ها در حال شکستن هستند....تغییری در راه است...همانی خواهم شد که قبلا بودم...خدا با من است