
وقتی به دنیا آمدم
پدر و مادرم
مبلغان مذهبی
و حکومت
برایم مشغول ساختن یک خانه شدند
دیوارها به مرور زمان قطورتر میشد
و خانه کوچکتر
خانه را خیلی هم کوچک نگرفتند
تا به اسبهایی که از زیر چشم بندشان به دنیا نگاه میکنند اعتماد به نفس
بدهند!
دیوارهای این خانه از جنس ترس است
ترس خانواده ام از پسری مخالف آنچه میخواهند باشد
ترس مبلغان از حقیقت
ترس حکومت از یک شورشی
من کیستم؟
مجموعه ای از ترسها؟
در آن خانه صحبت از ترس است
صحبت از من نیست
هر لگدی که به دیوارهای خانه زدم
به من گفت که دیوار خیلی هم مستحکم نیست
به من گفت تو قویتر از آنی که برایت گفته اند
به من گفت که خانه نابود شدنی است
وقتی که خانه خراب شد
دنیا برای من شد
با تمام زیبایی ها و زشتی هایش
دنیایی که تماما برایم ناشناخته بود
فرسنگها پیمودم
مردمان را در خانه شان دیدم
بنآهای خانه به دوش را در حال خانه سازی دیدم
فرسنگهایی که پیمودم
در مقابل عظمت دنیا حدش به هیچ میل میکرد
با این عمر کوتاه نمیشد جهان هستی را کشف کرد
نشستم و انتظار مرگم را کشیدم
یک افسردگی دردناک ناشی از ناتوانی
خواستم خودم کار را تمام کنم
اما دلم نیامد پاهایم را از حرکت بازبدارم
به یادم آمد که آن خانه هر چند کوچک بود ولی باریکه ای از زندگی درش
جریان داشت
دیوارها در نوع خودشان امیدی بودند برای لمسشان
آری
پاهایی که لگدهایشان خانه کوچک قبلی را خراب کرد قادر به پیمودن دنیا
نیست
این پاها ضعیف میشوند
رو به زوال هستند
بیشتر از یک مسافتی را نمیتوانند بپیمایند
این پاها در این بی خانمانی فقط مرگ را به خاطرم میاورند
باید خودم برای خودم خانه ای بسازم
قصری بزرگ و با شکوه
تمام فرسنگهایی که پیموده ام و خواهم پیمود در قلمرو قصر من است
دیوارهای قصر را خودم خواهم ساخت
مساحت قصر من در مقابل دنیا ناچیز است
اما بدون شک از میلیاردها خانه بسیار بزرگتر است
این قصر پایگاهی است برای بازگشت امیدهای محدود به زمان
در این قصر باز هم فریب خواهم خورد
اما این بار خودم،خودم را فریب خواهم داد نه دیگران
آری
پاهایی که لگدهایشان خانه کوچک قبلی را نابود کرد و از پیمودن دنیا
ناتوان بود
برای پیمودن این قصر مناسب است
و حال میدانم
دنیا را کسی سیر کرد
که پاهایش را رها کرد
و پرواز کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 2:43 توسط بیگانه
|