زمانی فقط میدانستیم که یک سری ماهی هستیم در اعماق این دریا

شاید دریاچه

شاید هم حوض

اصلا از کجا باید میدانستیم؟

وقتی از شکمهای مادرانمان خارج شدیم

همه دست به دست هم دادند و یک قلاب آهنین در چشمانمان فرو کردند

گفتند سر این قلاب جایی بر فراز آبها است,فراتر از آُسمان

کور شدیم,گفتند از همیشه بهتر میبینی

و چه دردناک بود وقتی بر خلاف جهتی که قلاب حرکت میکرد,حرکت میکردیم

دردی بر روح لطیف یک موجود فلسدار

حال که قلابها را از چشمانم در آورده ام

میبینم که میبینم

به دنبال سر نخ قلاب

و چندین متر بالاتر

یک ماهی پیر میلیونها قلاب را در دست دارد

از دیدن این همه قلابی که در چشمان این ماهیهای لعنتی است حالم بهم میخورد

از اینکه میگویند میبینند در حالی که کورند حالم بهم میخورد

از دیدن این دریای بیکران هم حالم بهم میخورد

چه کسانی را میخواهم به ارگاسم برسانم؟

این عفریته ها مدتهاست که خوابیده اند

بگذار من هم بخوابم

فقط آن قلاب را در چشمانم فرو کن

نور نمیگذارد بخوابم