کتابهای متحرک

در زیر این باران سرد قدم میزنم

و به مردمی نگاه میکنم که در تقابل با یک پدیده ساده عکس العملهای متفاوتی دارند

پیر مردی که زیر سایه بان یک سوپر مارکت پناه گرفته

زنی که حفظ حجابش فکر باران را از سرش برده

پسر جوانی با آستین کوتاه از بوی خاک لذت میبرد در حالی که موهای خیسش را با دست عقب میزند

و...و...و...و...و...و...

اینها یک تکه گوشت نیستند

اینها کتابهایی هستند بس قطور

همه را خود نگاشتند

بعضی صفحات را با پوست و استخوان لمس کردند

با خون خود نوشتند

با سلولهای مغز نوشتند

بعضی صفحات هم کپی کردند از روی دیگری

شاید دستشان را گرفتند و همانند کودکی که تازه نوشتن میاموزد دستش را بر روی کاغذ حرکت دادند

اما قلم را نمیتوانند از دستشان بگیرند

وقتی خودمان را ورق میزنیم

صفحاتی هستند که 1000 بار خواندیمشان اما 1001 امین بار مشتاقتریم

صفحاتی هستند که وقتی در جمع دوستان میشینیم دوست داریم با کمی مبالغه برایشان بخوانیم

صفحاتی هستند که شرم میکنیم از نوشتنشان

صفحات ما پاره نمیشوند

جوهری که نوشتیم پاک نمیشود

اما میتوان ندیدشان

میتوان توجیهشان کرد

میتوان از بودنشان عذاب هم کشید

عکس العملت به آنچه نوشتی و آنچه گفتند نوشتی بستگی دارد

در هر موضوعی آنچه در کتاب است اعمال میشود

هر چند طول میکشد چیزهایی که تازه نوشتیم را اعمال کنیم

آخر هنوز نوشته های قدیمی را حفظیم

نوشته های جدید را باید آنقدر بخوانیم تا حفظ شویم

و

انسان بزرگ کسی نیست

که فرصت نوشتن بیشتری از ما داشت

انسان بزرگ کسی نیست

که جملات تکراری و صفحات تکراری در کتابش باشد

انسان بزرگ آن است که ما کتابهای لعنتی را خواند

نوشت

در هر سبک و روشی

او کسی است که صفحات کتابش سر به فلک میشکد

 

قلابها


زمانی فقط میدانستیم که یک سری ماهی هستیم در اعماق این دریا

شاید دریاچه

شاید هم حوض

اصلا از کجا باید میدانستیم؟

وقتی از شکمهای مادرانمان خارج شدیم

همه دست به دست هم دادند و یک قلاب آهنین در چشمانمان فرو کردند

گفتند سر این قلاب جایی بر فراز آبها است,فراتر از آُسمان

کور شدیم,گفتند از همیشه بهتر میبینی

و چه دردناک بود وقتی بر خلاف جهتی که قلاب حرکت میکرد,حرکت میکردیم

دردی بر روح لطیف یک موجود فلسدار

حال که قلابها را از چشمانم در آورده ام

میبینم که میبینم

به دنبال سر نخ قلاب

و چندین متر بالاتر

یک ماهی پیر میلیونها قلاب را در دست دارد

از دیدن این همه قلابی که در چشمان این ماهیهای لعنتی است حالم بهم میخورد

از اینکه میگویند میبینند در حالی که کورند حالم بهم میخورد

از دیدن این دریای بیکران هم حالم بهم میخورد

چه کسانی را میخواهم به ارگاسم برسانم؟

این عفریته ها مدتهاست که خوابیده اند

بگذار من هم بخوابم

فقط آن قلاب را در چشمانم فرو کن

نور نمیگذارد بخوابم


هزاران چشم خونین در تحمل صفر به دنبال ساختن یک سمبل از کوهستان کریستالی هستند

...و پدر خطاب به پسر ارشد:

((ای فرزند مقاومت کن,چیزی به سعادت نمانده,مقاومت کن))

پسر گفت:

((پدر با تو هستم تا آخرین نفس))

پسر در همان حال که چکشهای فولادیش را بر شکم کوهستان فرو میکرد تا بالا و بالاتر برود با خود مدتی اندیشید و به پدر گفت:

((پدر در قله چه چیزی انتظار ما را میکشد؟))

پدر گفت:

((کریستال مقدس))

پسر پاسخ داد:

((اما پدر!این کوهستان اصلا از کریستال است,پدر به زیر پاهایت نگاه بینداز!))

پدر با آشفتگی پسر ارشد را سرزنش کرد:

((پسرم تو دیگر چرا در این گنداب تفکر باطل گرفتار شده ای,این کریستالها برای عوام نادان است,آیا تو از آنانی؟کریستال مقدس در قله است))

بالا و بالاتر رفتند.جایی فراتر از ابرها...و چه به خورشید نزدیک شده بودند...به قله رسیدند...میلیونها اسب بالدار کالسکه ای راکه قرص ماه در آن آرمیده بود میکشیدند...ماه را مقابل خورشید قرار دادند...و یک صفر بزرگ طلایی

پسر گفت:

((پدر کریستال مقدس کجاست؟))

پدر خون میگریست و به صفر نگاه میکرد.

پسر فریاد زد:

((پدر کجاست؟))

پدر گفت:

((نیست))

پسر فریاد زد:

((پس یعنی این همه تلاش بیهوده بود؟))

پدر پاسخ داد:

((صفر را تحمل کن,کوهستان کریستالی یک سمبل است))

اما هر دو میدانستند که کوهستان کریستالی سمبل نبود... آری...هزاران چشم خونین در تحمل صفر به دنبال ساختن یک سمبل از کوهستان کریستالی هستند.

چرا اینجوری میکنی؟!

_آقا جان چرا بهم نگفتی که آب رفته؟من رفتم دستشویی اما آب نبود...اه

_لوله ها ترکیده,جیش بزرگ کردی؟

_نه کوچیک بود

_خب اشکال نداره الان آب میاد,لوله های سر کوچه ترکیدن مثل اینکه

.

.

.

(2 ساعت بعد)

_رامتین آب نیومد؟رامتیییییییییین

_بله آقا جان؟

_میگم آب نیومد؟

_وایسا نگاه کنم................نه هنوز نیومده

_ای بابا نمازم دیر شده ها

.

.

.

(1 ساعت بعد)

_رامتین آبا نیومد؟

_نه آقا جان

_ای بابا یک ساعت دیگه نمازم قضا میشه

.

.

.

(50 دقیقه بعد)

_الله اکبر الله اکبر این آبا که نیومدن,تو این 75 سال سنی که خدا بهم داده تا حالا نمازم قضا نشده,رامتین...رامتیییییییییییین

_بلههههههههههههههههه

_بدو برو یه مقدار خاک پیدا کن بیار,بدو

_آقا جان بازیه به جای حساسش رسیده,تو رو خدا,10 دقیقه دیگه میرم

_کثافت مگه بهت نمیگم برو یه ذره خاک بیار!داره نمازم قضا میشه اگه این پای چلاقم کار میکرد که خودم میرفتم

(رامتین تعجب میکند و بغضش میگیرد)

_اقا جان 5 دقیقه دیگه,تو رو خدا

(آقا جان وارد اتاق نوه اش میشود و برق کامپیوتر را میکشد سپس یک چک محکم به رامتین میزند)

(رامتین روی زمین افتاده و زار زار گریه میکند)

_تخم حروم!گمشو برو خاک بیار,الان نمازم قضا میشه

(یک لگد محکم به شکم رامتین میزند)

_آ..آ..آق...جان...چر...چرا...این..جوری ..می..میکنی...؟

(تمام صورت رامتین پر از اشک شده.شدت گریه اش به حدی است که نمیتواند نفس بکشد و آب دهانش را قورت دهد)

_مگه نگفته بودم کثافت اعصابم را خورد نکن

(نماز آقا جان قضا شد,آقا جان وارد هال شد و مشغول تلویزیون نگاه کردن شد,رامتین هم زار زار گریه میکرد در حالی که دلش را گرفته بود و کف اتاق افتاده بود و جیغ میزد:((ای خداااااااااااااااااا...ای خدااااااااااااااا...ای خداااااااااااااا)))

_ببر اون صداتو

(هنوز آب نیامده بود و بوی جیش کوچک رامتین فضای خانه را پر کرده بود)