رها شدگان

در پشت کوههای سر به فلک کشیده

دره ای سبز و سحرآمیز وجود دارد

جایی که انسانهایی هستند که

لباسهایشان را درمیاورند

خانواده شان را در میاورند

جامعه شان را در میاورند

تابوهایشان را در میاورند

منافعشان را درمیاورند

کشور و مذهب و مسلکی ندارند

گذشته را فراموش کرده اند

به آینده فکر نمیکنند

بندها را پاره میکنند

بارها را زمین میگذارند

گروه گروه در هم می پیچند

از خوشحالی نعره میزنند،جیغ میکشند

به یکدیگر عشق میورزند

با تمام وجود میخندند

از آزادی لذت میبرند

دیوانه وار شراب مینوشند

زیبایی و طبیعت را میپرستند

دستانشان بالهای نقره ای رنگ میشود و به پرواز درمیایند

بالا و بالاتر میروند تا به خورشید میرسند

جایی که بالهایشان خورشید را میسوزاند



شاش

این از ویژگیهای نژاد ماست

که همگی شاش داریم

میخواهیم برای رسیدن به مالکیت

در هر جایی که میرسیم پایش بشاشیم

بر سرش دعوایمان که بشود

به همدیگر میشاشیم


دنیای دیوها

دیوها در رفت و آمدند

آنها را میبینم

وجودهای متناقض و کاریزماتیک

تو را میبلعند

شیره ی تو را میکشند

واگیردارند

اینجا دنیای دیوهاست

دیوهای گرسنه

هی خوک

هی خوک

چه لباس خوشگلی پوشیدی

هی خوک

چی شده گوشت پخته میخوری؟

نکنه آدم شدی؟

شامپاین میخوری یا ودکا؟

خوک:ودکا لطفا

مادرت را میکنی یا خواهرت رو؟

خوک:میلی به سکس ندارم مرسی

هی خوک

دیروز توی تظاهرات شرکت کردی؟

خوک:آره جمعیت کثیری آمده بودند اما بعضی از شعارها از روی جو گیری بود

هی خوک

هنوز طویلتون بو میده؟

خوک:نه عزیزم خونمون رو سیستم تهویه هوا براش خریدیم

هی خوک

مهمونی تمومه

شب خوبی داشته باشی

امیدوار نیستم ببینمت

خوک تو شهر زیاده

راستی شب که داشتی گهتو میخوردی به یاد گرسنگان سومالی باش

وقتی ارضا شدنت 30 دقیقه داشت طول میکشید به فکر مردان بی آلت باش

راستی خوک!

وقتی داشتی ننت را میگاییدی به فکر نوزادان بی زبان که شبها از دیدن سینه های مامانشون راست میکنن هم باش

هی خوک!

هیچی

برو به کارت برس

ما از تاریخیم

ببین به چه زیبایی تاریخ تکرار میشود

ببین چه تاریخ خوب برای تو رقم میخورد

چون در این کتاب تاریخ من و امثال من حضور دارند

اما تاریخ برای گذشته است

آینده ات را در رویای اینها فدا نکن

تاریخ را تکرار نکن

جلوی این دور باطل را بگیر

به آینده نگاه کن

ما از گذشته ایم

ما را دور بیانداز

کثافت

تو شهری خاموش

آدم ها مثل هم هستند

تو شهری که تشعشعات کینه و نفرت بیرون میده

آدمهاش درگیر روزمرگیهاشون هستد

تو این جنگل پر از دود و ماشین

طلوع و غروب آفتاب هم رنگ خودش رو از دست داده

تو این دشت پر از مار و مارمولک

عقاب پیر در آشیانه اش در بلندترین نقطه کوهستان انتظار مرگ میکشه،کاری نمیکنه

تو این جامعه

مردم دارن چیزهایی که به خوردشون داده شده رو بالا میارن

غافل از اینکه روده و معده و کلیه و مثانه هاشون رو هم دارن بالا میارن

درختهای باغ آفت زده هستند

موریانه زدشون

پوک شدند،پوک

اینجا کسی سیب و گندم و هلو نمیکاره

اینجا پول میکارند درخت پول در میاد

اینجا جوون هاش یا احمقند یا افسرده یا جنایتکار

اینجا کسی فرقی بین خودش و حیوون قائل نیست

اینجا هر چیزی را میشه توجیح کرد

اینجا را کثافت برداشته


کوچه بنبست

نیمه شب بود

به همان کوچه بنبستی رفتم که تنهاییم را در دیوارهای آجری و آن جیپ قرمز دو نفره اوراقیش دفن کرده ام

کوچه فاصله اش تا راه آهن چند ده متری بیشتر نیست اما همیشه سکوتی شگفت آنگیز بر آن حاکم است

شاید اصوات به احترام این سکوت اندکی مراعات میکنند

از ماشین پیاده شدم

در زیر تیر چراغ برق قدیمی به ماشین تکیه دادم و سیگارم را در آوردم

انگار که تمام حسهای نوستالژیک دنیا را در این تیر چراغ برق چوبی پوسیده جمع کرده اند

پیرمرد به آرامی خس خس میکرد و کوچه را روشن نگه میداشت

سیگارم را روشن کردم و به دیوار آجری خانه متروکه مقابلم نگاه میکردم

مثل اینکه بنا فراموش کرده بود بعضی آجرها را بگذارد

در نقاط مختلف دیوار جای خالی آجرها مشهود بود

یک شاپرک سعی میکرد از دیوار بالا برود

چند سانتیمتری بالا میرفت و بر زمین میافتاد

نمیدانم چرا از بالهایش استفاده نمیکرد!

دود سیگار مانند یک ابر شکوهمند در زیر نور سفید چراغ گسترده میشد

بالا و بالاتر میرفت

بزرگ و بزرگتر میشد

و سیگارم کوچک و کوچکتر

و همچنان شاپرک چند سانتیمتری بالا میرفت و دوباره بر زمین میافتاد

.

.

.

بعدها شنیدم شاپرک در یک ظهر گرم تابستانی زیر پای کودکی له شد

پیرمرد شبی مهتابی خس خس هایش آرام و آرامتر شد

تا دیگر نفسش بالا نیامد و کوچه را در تاریکی رها کرد

خانه متروکه را هم نابود کردند

من کی له خواهم شد؟

من کی نفسم دیگر بالا نخواهد آمد؟

من کی نابود خواهم شد؟

تا کی خاطره هایم انتظارم را خواهند کشید؟

نمیدانم


مرکز جهان

هیچ مرکزی برای جهان وجود ندارد

مرکزی وجود ندارد چه برسد به خط کشی که بخواهد فاصله ما را تا مرکز تعیین کند

هیچ کس مرکز دنیای دیگران نیست

هیچ قانونی وجود ندارد

هر کسی ارزش خودش را دارد

هیچ کس نمیتواند بر روی انسانها ارزش بگذارد

هر دین و آیینی

فقط یک نبوغ قابل احترام از انسانهاست

اگر میخواهی در زندگی شاد باشی

پس شاد باش

اگر میخواهی آزادی خواه باشی

پس شجاع باش

اگر میخواهی ثروتمند باشی

پس باش

اگر میخواهی بمیری

پس بمیر

هر چه که میخواهی باش

تو مرکز جهان خودت هستی

درهایی به سوی ادراک

وقتی به دنیا آمدم

پدر و مادرم

مبلغان مذهبی

و حکومت

برایم مشغول ساختن یک خانه شدند

دیوارها به مرور زمان قطورتر میشد

و خانه کوچکتر

خانه را خیلی هم کوچک نگرفتند

تا به اسبهایی که از زیر چشم بندشان به دنیا نگاه میکنند اعتماد به نفس بدهند!

دیوارهای این خانه از جنس ترس است

ترس خانواده ام از پسری مخالف آنچه میخواهند باشد

ترس مبلغان از حقیقت

ترس حکومت از یک شورشی

من کیستم؟

مجموعه ای از ترسها؟

در آن خانه صحبت از ترس است

صحبت از من نیست

هر لگدی که به دیوارهای خانه زدم

به من گفت که دیوار خیلی هم مستحکم نیست

به من گفت تو قویتر از آنی که برایت گفته اند

به من گفت که خانه نابود شدنی است

وقتی که خانه خراب شد

دنیا برای من شد

با تمام زیبایی ها و زشتی هایش

دنیایی که تماما برایم ناشناخته بود

فرسنگها پیمودم

مردمان را در خانه شان دیدم

بنآهای خانه به دوش را در حال خانه سازی دیدم

فرسنگهایی که پیمودم

در مقابل عظمت دنیا حدش به هیچ میل میکرد

با این عمر کوتاه نمیشد جهان هستی را کشف کرد

نشستم و انتظار مرگم را کشیدم

یک افسردگی دردناک ناشی از ناتوانی

خواستم خودم کار را تمام کنم

اما دلم نیامد پاهایم را از حرکت بازبدارم

به یادم آمد که  آن خانه هر چند کوچک بود ولی باریکه ای از زندگی درش جریان داشت

دیوارها در نوع خودشان امیدی بودند برای لمسشان

آری

پاهایی که لگدهایشان خانه کوچک قبلی را خراب کرد قادر به پیمودن دنیا نیست

این پاها ضعیف میشوند

رو به زوال هستند

بیشتر از یک مسافتی را نمیتوانند بپیمایند

این پاها در این بی خانمانی فقط مرگ را به خاطرم میاورند

باید خودم برای خودم خانه ای بسازم

قصری بزرگ و با شکوه

تمام فرسنگهایی که پیموده ام و خواهم پیمود در قلمرو قصر من است

دیوارهای قصر را خودم خواهم ساخت

مساحت قصر من در مقابل دنیا ناچیز است

اما بدون شک از میلیاردها خانه بسیار بزرگتر است

این قصر پایگاهی است برای بازگشت امیدهای محدود به زمان

در این قصر باز هم فریب خواهم خورد

اما این بار خودم،خودم را فریب خواهم داد نه دیگران

آری

پاهایی که لگدهایشان خانه کوچک قبلی را نابود کرد و از پیمودن دنیا ناتوان بود

برای پیمودن این قصر مناسب است

و حال میدانم

دنیا را کسی سیر کرد

که پاهایش را رها کرد

و پرواز کرد

هر زمانی داستان خودش را دارد

دیوارها همون دیوارها هستند

هنوز گچی و بی روح

و forgotten hopes همچنان به مانند قبل

اما توجهی به شعرش ندارم

دستان چه کسی میخواهد ادامه این مطلب را تایپ کند

یک پسر بچه احساساتی 16 ساله؟

یک فیلسوف معتقد به جبر افسرده؟

یا کسی که میداند شنهای زمان بر تجربه های او فرود میایند؟

به صف شوید

هی تو پسر کوچولو تایپ کن هر آنچه شعورت میرسد

((دکمه کنترل سرعت را خاموش کن

مرهمی از شوری پوست دختران

گرمای لبشان

تجربه پوزیشنهای مختلف سکس

بر زخمت بگذار

دختر بیشتر

سکس بیشتر

خشونت بیشتر

بیخیالی بیشتر

اینها هستند دیواری از بدنهای گرم بدون محبت که با ملات آب کمرت دورت میکشی))

هی پیرمرد فیلسوف حال تو بگو

((وبلاگی که با داستانهای جبر آلود با پایانهایی دهشتناک شروع شد تغییری نکرده

وبلاگ همان وبلاگ است

داستانها همان داستانها

هیچ طنزی در کار نیست

و دیوارهای زیرزمین هنوز گچی و بی روح است

تلاشی برای تغییر نکن این سرنوشت توست))

 و تو نفر آخر

((هر زمانی داستان خودش را دارد

اگر بخواهی هر داستان را در کوله پشتیت بگذاری

کوله سنگین میشود و دیگر نمیتوانی به راه ادامه دهی

فقط عصاره ای از هر داستان را در خاطر بسپار

با فراغ بال به جلو حرکت کن

و فراموش نکن

خدا تو را دوست دارد))

_________________________________________________________________________________

پ.ن:فردا صبح مردی میاید تا دیوارهای زیرزمین را رنگ کند

اسمش علی است.


آدمهای کوکی

کودک اسباب بازیهایش را دور هم جمع میکند

و پیش خود فکر میکند

((من پادشاه اسباب بازیها هستم))

آنها را کوک میکند

و بازی شروع میشود

اسباب بازیها هر کدام به طرفی میروند و پادشاه کوچک به دنبالشان

کودک وظیفه خود میداند که همه را حفظ کند و نگذارد از دستش در بروند

بگذار کمی فراتر از واقعیت باشیم

کودک چشمانش را بسته و خواب پادشاهی میبیند

در حالی که کوکی بزرگ در مقعدش قرار دارد و اسباب بازیهای کوکی هر شب کوکش میکنند

______________________________________________________________________

پ.ن:در این دنیا همه میخواهند کوک خودشان را در مقعدمان فرو کنند

پ.ن:یکی از بدترین کوکها,کوکی است که طرفداران افراطی یک رهبر در مقعدش فرو میکنند

پ.ن:مانند یک سگ وحشی باش  نگذار کسی کوکی بهت استعمال کند و حواست باشد که وقتی کوکی در مقعد کسی میکنی سر دیگر کوک در مقعدت خودت نباشد!

درختها

فصل برداشت محصول بود.اولین درخت کم شاخه و به نسبت کوتاه ولی بسیار پر بار بود.باغبان با یک ضربه محکم به تنه آن بخش اعظم میوه ها را به زمین ریخت و ما بقی را به راحتی چید.به درخت دوم که رسید با درختی تنومند,مرتفع,پرشاخه و به نسبت کم بارتر روبه رو شد.باغبان با یک ضربه محکم به تنه تنومند آن تنها توانست چند میوه را به زمین بیاندازد.به دلیل شاخه های در هم و ارتفاع زیاد نتوانست میوه های زیادی بچیند.باغبان هر روز تمام وقتش را به این درخت اختصاص میداد و وقتی موفق به چیدن یک یا دو میوه میشد از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید.همیشه شبها برای خانواده اش از آن درخت,سرسختیش و معدود فتوحاتش در چیدن میوه از آن میگفت اما درخت دوم همیشه میوه هایی داشت که دست باغبان به آنها نمیرسید.

سالها گذشت و باغبان مرد.از نظر اهالی روستا میوه های درخت دوم آسمانی بودند که به راحتی نصیب هر کسی نمیشد.به درخت دوم دخیل بستند.مقدسش خواندند.برای چیدن میوه هایش جان ها دادند در حالی که میوه های درخت اول در زیر پای زائرین له میشد.

در آرزوی حسادت

وقتی هر چیزی درخوشبینانه ترین حالت مثال نقضی دارد

و در معمولترین حالت اثباتی قوی از نقیض

وقتی ایدئولوجیها تو را در زیر سمهای انکار و عدم انکار کمر انسان له میکنند

وقتی در ایدئولوجیها عقده های سر باز کرده فیلسوفی تو را میبلعد

وقتی انسانی یتیم و شهوتران کباده ی حقیقت ثابت را برای بشریت میکشد

وقتی اعتقاد به حقیقت نسبی بدنت را مانند بید میلرزاند

وقتی تا میایی ماهی خور شوی خود را در دهان نهنگی میبینی

وقتی که نه میتوانی برده خود شوی نه برده دیگران

آن موقع است که حسادت میورزی به کسانی که حسادت میورزند

ای آزادی

چشمان تو من را خمار و مست میکند

لبان تو مرا به قهقهرای سیاه چالی میبرد

که

قهرمانان با شکوهی دارد

نمیبینی که چگونه برای آرمانهایشان میمیرند؟

نمیبینی اشکهای پدر و مادرانی که ریخته میشود؟

نمیبینی چگونه تو را میخواهیم

بیا...

بیا که تو را میخواهیم

بیا که تو را در زیر رختخوابهایمان

در زیر دوش حمامهایمان

مقدست مینامیم

بیا که خواستنت بوی خون میدهد

بیا و این بار مهربان باش

بیا تا مستبدین را کنار بزنیم

بیا آنها را ببخشیم

بیا نابودشان نکنیم

چون که ما همه دیکتاتورهایی بزرگ هستیم ولی قدرت نداریم

بیا اگر خونمان را ریختند خونشان را نریزیم

که اگر امروز باز ندای تو میزنیم

گلویمان با خون مارکسیستی که پنداشتند نجستر از سگ است تر شده است

آری گلویمان خشک نیست

گلویمان با خون کسانی تر است که جرمشان بیان عقایدشان بود

خون این مردم با فشار آب ماشینهای آتش نشانی از خیابان شاید شسته شد

اما بیایید و ببینید که همچون آتشفشان از گلوی ما میتراوشد

بیا که وقتی بیایی دیگر موقع انتقام نیست

بیا و ببین که ما به یکدیگر شاخه های گل رز هدیه خواهیم داد

بیا که ما همه در خلقت یکی هستیم

و همین بس است

بیا که چشمان تو من را خمار و مست میکند

بیا که لبان تو مرا به قهقرای سیاه چالی میبرد

که قهرمانان با شکوهی دارد

بیا ای آزادی

بیا و ما را اسیر خودت کن ای آزادی...


حقیقت ساده!

_رویا:اوه خسته شدم...3 تا داستان براش گفتم تا بالاخره خوابش برد

(رویا به آرامی میاید و روی تخت در کنار حامد که دراز کشیده و به سقف نگاه میکند مینشیند)

_حامد:به باباش برده,حالا خوبه هنوز,من وقتی 6 سالم بود بابا مامانم را خواب میکردم خودم تا صبح بیدار میموندم!

_رویا:,از همون بچگی تخس بودی,خب بزار ببینم امشب چه کاره ایم!نظر تو چیه؟

_حامد:من یک استاد دانشگاه موقر و تو یک دانشجوی ترم یکیه خوشگله سکسی!

_رویا:اه حامد ما تا حالا سه بار این نقش را بازی کردیم,در ضمن میتونم بدونم تو چرا اینقدر به این نقش علاقه داری؟در ضمن حامد جونم تو دکترا که سهله اگه پرفسور کامل هم بشی من نمیزارم تو دانشگاه تدریس کنی!

_حامد:اا واسه چی؟

_رویا:چون اونوقت یه هووی ترم یکیه خوشگله سکسی سرم میاری!

_حامد:اه رویا این فقط یه نقشه که من بهش علاقه دارم,یه چی میگیا

(رویا رویش را با حالتی قهر آمیز از حامد بر میگرداند)

_حامد:خب خب خب قبول هر چی تو بگی

_رویا:حالا شد,من امروز خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که من پرستار و تو یه پیرمرد در حال مرگ!

_حامد:آخ خدا خیرت بده,من قربون تو برم که اینقدر خوبی,امروز اینقدر خسته شدم که نگو پس چون من در حال مرگم خودت زحمت همه کارها را بکش پرستار جان!

_رویا:حامد جان یه مشکلی هست اون اینه که پیرمرده به پرستار نظر داره نه پرستاره,خودت باید فعال باشی عزیزم

_حامد:ای بابا ای بابا از دست تو,خانوم جان من دم مرگم,الان باید دعا ندبه و کمیل بخونم تا خدا گناهام را بیامرزه اونوقت بیام تو رو بکنم؟یه چی میگیها,من دم مرگم و تکون نمیتونم بخورماگه میخوای خودت بیا فیض ببر!

_رویا:آقای محترم من پرستارم نه جنده!

_حامد:من 200 سالمه و دارم میمیرم و اندازه موهای سر جنابعالی زن صیغه کردم و هیچ احتیاجی به شما ندارم,اصلا ببینم تو مگه امشب پریود نیستی؟

_رویا:نخیر فردا میشم

_حامد:مبارک باشه,شب بخیر

_رویا:اه باشه بابا قبول تو دعا ندبتو بخون من خودم لاس میزنم,نازت میکنم و میدم,خوب شد؟

_(حامد در حالی که صدایش را میلرزاند و ملچ و ملوچ میکند میگوید):باوشه جوون

(رویا از اتاق بیرون میرود و چند دقیقه بعد در حالی که کت و دامن سفیدی پوشیده بود و یک دفتر در دست داشت وارد شد)

_رویا:سلام پدر جان! امروز حالت چطوره؟

_(حامد در حالی که حالا دیگر بدن خود را هم میلرزاند میگوید):ای بد نیستم جوون

_(رویا میاید کنار تخت میایستد و دستش را روی سینه حامد میگذارد و میگوید):پدر جان اینجا درد داری؟

_حامد با ناله میگوید:آره آره,دارم میمیرم

رویا همینطور با دستش از بدن حامد پایین میاید اما ناگهان حامد فریاد زد :((سینم سینم,به دادم برس دکتر))

رویا لبان حامد را میبوسد و با چشمان خمارش میگوید:((خوب میشی عزیزم))

حامد با دست رویا را به عقب هل میدهد و سرش را به کنار تخت میاورد و خون بالا میاورد,نفسش بند میاید و با عجز فریاد میزند:((رویا ....علی))

رویا با نگرانی به سمت حامد میرود و میگوید:((من اینجام,چی شدی حامد,حامد!))

صدای قدم های شتابزده ای از پشت در شنیده میشود و یک پیرزن با یک مرد میانسال از در وارد میشوند,رویا به تخت نگاه میکند و یک پیرمرد که از تخت به پایین افتاده و از دهانش خون به بیرون ریخته را میبیند که به سختی کلنجار میرود.

پیرزن و مرد میانسال هر دو گریه میکنند.پیرمرد به پیرزن میگوید:((رویا خیلی دوست دارم,علی مواظب مامانت باش.))

علی به رویا میگوید:چه کار میکنی خانوم سریع زنگ بزن یه آمبولانس بیاد

رویا زنگ میزند اما قبل از رسیدن آمبولانس پیرمرد مرد.رویا از در بیرون میرود و وارد اتاق نشینمنی که هیچ شباهتی به اتاق نشینمن خانه خودشان نداشت میشود.پسر جوانی در حالی که روبرویش نشسته و بغض کرده به رویا میگوید:((چی شد؟))

رویا گیج بود و نشنید پسر چه گفت و پرسید:((تو کی هستی؟من کی هستم؟))

_پسر:((من نوه همون آقایی که حالشون بده و روی تخت بستری هستند هستم و شما هم پرستارید))

_رویا:((آهان یادم اومد من یه پرستار جنده هستم.))

پسر جوان با تعجب بلند شد و وارد اتاق شد.

.

.

.

چند دقیقه بعد موبایل رویا زنگ میزند.

_صدای پشت گوشی:((رویا جون امشب یادت نره شیفت داری بیمارستان,بیا یه خبری دارم که اگه بشنوی خیلی خوشحال میشی))

_رویا:((اوکی))

_____________________________________________________________________________

پ.ن:دنیا ما را با چشمهایمان میبیند و ما دنیا را از پشت چشمهایمان میبینیم.این حقیقت ساده است!

پاره خط

من و قلم و کاغذی پر از پاره خط

مشق شبم شده

پیدا کردن وسط

نمیدونم چشمام ضعییفه یا مخم برداشته پاره سنگ

جای گذاشتن یک نقطه در وسط پاره خط

اکثرا یکی از دو نقطه در دو سر پاره خط را میکنم پر رنگ



کتابهای متحرک

در زیر این باران سرد قدم میزنم

و به مردمی نگاه میکنم که در تقابل با یک پدیده ساده عکس العملهای متفاوتی دارند

پیر مردی که زیر سایه بان یک سوپر مارکت پناه گرفته

زنی که حفظ حجابش فکر باران را از سرش برده

پسر جوانی با آستین کوتاه از بوی خاک لذت میبرد در حالی که موهای خیسش را با دست عقب میزند

و...و...و...و...و...و...

اینها یک تکه گوشت نیستند

اینها کتابهایی هستند بس قطور

همه را خود نگاشتند

بعضی صفحات را با پوست و استخوان لمس کردند

با خون خود نوشتند

با سلولهای مغز نوشتند

بعضی صفحات هم کپی کردند از روی دیگری

شاید دستشان را گرفتند و همانند کودکی که تازه نوشتن میاموزد دستش را بر روی کاغذ حرکت دادند

اما قلم را نمیتوانند از دستشان بگیرند

وقتی خودمان را ورق میزنیم

صفحاتی هستند که 1000 بار خواندیمشان اما 1001 امین بار مشتاقتریم

صفحاتی هستند که وقتی در جمع دوستان میشینیم دوست داریم با کمی مبالغه برایشان بخوانیم

صفحاتی هستند که شرم میکنیم از نوشتنشان

صفحات ما پاره نمیشوند

جوهری که نوشتیم پاک نمیشود

اما میتوان ندیدشان

میتوان توجیهشان کرد

میتوان از بودنشان عذاب هم کشید

عکس العملت به آنچه نوشتی و آنچه گفتند نوشتی بستگی دارد

در هر موضوعی آنچه در کتاب است اعمال میشود

هر چند طول میکشد چیزهایی که تازه نوشتیم را اعمال کنیم

آخر هنوز نوشته های قدیمی را حفظیم

نوشته های جدید را باید آنقدر بخوانیم تا حفظ شویم

و

انسان بزرگ کسی نیست

که فرصت نوشتن بیشتری از ما داشت

انسان بزرگ کسی نیست

که جملات تکراری و صفحات تکراری در کتابش باشد

انسان بزرگ آن است که ما کتابهای لعنتی را خواند

نوشت

در هر سبک و روشی

او کسی است که صفحات کتابش سر به فلک میشکد

 

قلابها


زمانی فقط میدانستیم که یک سری ماهی هستیم در اعماق این دریا

شاید دریاچه

شاید هم حوض

اصلا از کجا باید میدانستیم؟

وقتی از شکمهای مادرانمان خارج شدیم

همه دست به دست هم دادند و یک قلاب آهنین در چشمانمان فرو کردند

گفتند سر این قلاب جایی بر فراز آبها است,فراتر از آُسمان

کور شدیم,گفتند از همیشه بهتر میبینی

و چه دردناک بود وقتی بر خلاف جهتی که قلاب حرکت میکرد,حرکت میکردیم

دردی بر روح لطیف یک موجود فلسدار

حال که قلابها را از چشمانم در آورده ام

میبینم که میبینم

به دنبال سر نخ قلاب

و چندین متر بالاتر

یک ماهی پیر میلیونها قلاب را در دست دارد

از دیدن این همه قلابی که در چشمان این ماهیهای لعنتی است حالم بهم میخورد

از اینکه میگویند میبینند در حالی که کورند حالم بهم میخورد

از دیدن این دریای بیکران هم حالم بهم میخورد

چه کسانی را میخواهم به ارگاسم برسانم؟

این عفریته ها مدتهاست که خوابیده اند

بگذار من هم بخوابم

فقط آن قلاب را در چشمانم فرو کن

نور نمیگذارد بخوابم


هزاران چشم خونین در تحمل صفر به دنبال ساختن یک سمبل از کوهستان کریستالی هستند

...و پدر خطاب به پسر ارشد:

((ای فرزند مقاومت کن,چیزی به سعادت نمانده,مقاومت کن))

پسر گفت:

((پدر با تو هستم تا آخرین نفس))

پسر در همان حال که چکشهای فولادیش را بر شکم کوهستان فرو میکرد تا بالا و بالاتر برود با خود مدتی اندیشید و به پدر گفت:

((پدر در قله چه چیزی انتظار ما را میکشد؟))

پدر گفت:

((کریستال مقدس))

پسر پاسخ داد:

((اما پدر!این کوهستان اصلا از کریستال است,پدر به زیر پاهایت نگاه بینداز!))

پدر با آشفتگی پسر ارشد را سرزنش کرد:

((پسرم تو دیگر چرا در این گنداب تفکر باطل گرفتار شده ای,این کریستالها برای عوام نادان است,آیا تو از آنانی؟کریستال مقدس در قله است))

بالا و بالاتر رفتند.جایی فراتر از ابرها...و چه به خورشید نزدیک شده بودند...به قله رسیدند...میلیونها اسب بالدار کالسکه ای راکه قرص ماه در آن آرمیده بود میکشیدند...ماه را مقابل خورشید قرار دادند...و یک صفر بزرگ طلایی

پسر گفت:

((پدر کریستال مقدس کجاست؟))

پدر خون میگریست و به صفر نگاه میکرد.

پسر فریاد زد:

((پدر کجاست؟))

پدر گفت:

((نیست))

پسر فریاد زد:

((پس یعنی این همه تلاش بیهوده بود؟))

پدر پاسخ داد:

((صفر را تحمل کن,کوهستان کریستالی یک سمبل است))

اما هر دو میدانستند که کوهستان کریستالی سمبل نبود... آری...هزاران چشم خونین در تحمل صفر به دنبال ساختن یک سمبل از کوهستان کریستالی هستند.

GOLDEN RULE

مه همه جا را فراگرفته

و پادشاهان قدرت طلب...

سربازان راه دین؟

سربازان وطن؟

شاید عروسکهای خیمه شب بازیه پوشالی

این ماشین جنگی چراغ مه شکن ندارد

میکشند برای چه؟

چون انسانهای برتری هستند؟

شاید چون نژاد برتری هستند

برای غذا...برای ثروت...برای زمین...برای اثبات اینکه ما قویتریم

تو سرباز صلح هستی یا سرباز جنگ مقدس؟

تو شهید هستی یا یک لش متعفن؟

باید خودمان را با تو تبرک کنیم یا باید از همجنس بودن با تو عرقهای شرم برچینیم؟

میگویند جسدت نمیپوسد,راست میگویند؟

لذت خود یا لذت برای همه؟

آسایش خود یا آسایش برای همه؟

کدام فلسفه را میتوان حاکم کرد؟

فلسفه قدرت یا فلسفه اخلاق؟

کدام قانون را میتوان حاکم کرد؟

هیچ کدام

ما گداهایی دوره گرد هستیم

که هرکدام سازهای خود را مینوازیم

مرگ

نقطه مشترک ماست

و دیگر هیج


در حمام چراغ خاموش نورانی تر از هزاران خورشید است!

دیشب ساعت ۲ صبح رفتم حمام.چراغ ها را خاموش کردم.اب را باز کردم و نشستم روی چهار پایه.فقط و فقط صدای ابی که از دوش میریخت روی سرم را میشنیدم.سنگینی موهام را احساس میکردم که ریخته بودند روی صورتم.به اینه قدی روبه روم نگاه کردم.چهره تاری را دیدم.خیلی عجیب بود  ادمی که اونطرف ایینه بود مستقیم در چشمهای من نگاه میکرد.یادم اومد یک بار عاشق شده بودم ولی در طی اون مدت طولانی فقط چند بار تونسته بودم توی چشمهای اون زیباترین دختر روی زمین نگاه کنم.یادم اومد که همه حرکاتش را زیر نظر داشتم و اگه کاری را اتفاقی مشابه من انجام میداد به نشانه علاقش به خودم میدونستم.چقدر این پسر پشت ایینه عاشقانه بهم نگاه میکنه.جواب لبخندهام را با لبخند میده.هر کاری میکنم اونم میکنه.از جام بلند شدم و به طرف اینه رفتم.اونم همین کار را کرد.مدتی بهش خیره نگاه کردم.صورتم را بردم نزدیک اینه و لبهام را به اینه چسبوندم و اون لبهاش را به لبهای من چسبوند.لبهاش خیس وسرد بود.تمام سلول های بدنم عاشق او شده بودند.خواستم بغلش کنم اما نتونستم.یک بار دیگه سعی کردم ولی نشد.

 

صدایی خنده ارومی را از پشت سرم شنیدم.برگشتم و نزدیک تر شدم تا بهتر بتونم ببینمش.زن چاق عریانی را دیدم که روی چهار پایه نشسته بود.جلوی پاش زانو زدم و نشستم.چهرش زیبا نبود.گردنش را خم کرد و لبهایم را بوسید.برگشتم و نیم نگاهی به ایینه انداختم پسر پشت ایینه در حال بوسیدن زن چاقی بود.لبهایم را از لبهای زن جدا کردم.به سمت ایینه رفتم.پسر پشت ایینه مشغول بوسیدن گردن زن شده بود.از ناراحتی بغضم گرفت.از حمام بیرون رفتم.مستقیم رفتم روی تختم دراز کشیدم و پتو را روی صورتم کشیدم.در سکوت شب صدای خنده های مستانه پسر و زن داخل ایینه از حمام میامد.نفهمیدم به این دنیا میخندیدند یا به من!