دیوارها همون دیوارها هستند
هنوز گچی و بی روح
و forgotten hopes همچنان به مانند قبل
اما توجهی به شعرش ندارم
دستان چه کسی میخواهد ادامه این مطلب را تایپ کند
یک پسر بچه احساساتی 16 ساله؟
یک فیلسوف معتقد به جبر افسرده؟
یا کسی که میداند شنهای زمان بر تجربه های او فرود میایند؟
به صف شوید
هی تو پسر کوچولو تایپ کن هر آنچه شعورت میرسد
((دکمه کنترل سرعت را خاموش کن
مرهمی از شوری پوست دختران
گرمای لبشان
تجربه پوزیشنهای مختلف سکس
بر زخمت بگذار
دختر بیشتر
سکس بیشتر
خشونت بیشتر
بیخیالی بیشتر
اینها هستند دیواری از بدنهای گرم بدون محبت که با ملات آب کمرت دورت میکشی))
هی پیرمرد فیلسوف حال تو بگو
((وبلاگی که با داستانهای جبر آلود با پایانهایی دهشتناک شروع شد تغییری نکرده
وبلاگ همان وبلاگ است
داستانها همان داستانها
هیچ طنزی در کار نیست
و دیوارهای زیرزمین هنوز گچی و بی روح است
تلاشی برای تغییر نکن این سرنوشت توست))
و تو نفر آخر
((هر زمانی داستان خودش را دارد
اگر بخواهی هر داستان را در کوله پشتیت بگذاری
کوله سنگین میشود و دیگر نمیتوانی به راه ادامه دهی
فقط عصاره ای از هر داستان را در خاطر بسپار
با فراغ بال به جلو حرکت کن
و فراموش نکن
خدا تو را دوست دارد))
_________________________________________________________________________________
پ.ن:فردا صبح مردی میاید تا دیوارهای زیرزمین را رنگ کند
اسمش علی است.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:1 توسط بیگانه
|