دوباره بنگر شاید که به یاد آوردی

به خاطر درخشش نور مهتاب در دریاچه

به خاطر رویای مرد کور

به خاطر حسی که جنین در رحم مادرش دارد

به خاطر هوایی که در درون رویایم تنفس میکنم

به خاطر خنده های هیستریک

به خاطر بوسه های میستریک

من غاری هستم در پس آبشار

آبشار را میبویم

 آبشار را میچشم

آبشار را لمس میکنم

اما در درون تاریک خود گرفتارم

ای خفاش های من

از درون قلب سیاه من بیرون بروید

خبر از عظمت آبشار بزرگ برایم بیاورید

ای خفاش ها

به یادم بیاورید که من غاری هستم در پس آبشاری به عظمت تمام گیتی

ای خفاش های کور من

چشمانم را بگشایید

هر زمانی داستان خودش را دارد

دیوارها همون دیوارها هستند

هنوز گچی و بی روح

و forgotten hopes همچنان به مانند قبل

اما توجهی به شعرش ندارم

دستان چه کسی میخواهد ادامه این مطلب را تایپ کند

یک پسر بچه احساساتی 16 ساله؟

یک فیلسوف معتقد به جبر افسرده؟

یا کسی که میداند شنهای زمان بر تجربه های او فرود میایند؟

به صف شوید

هی تو پسر کوچولو تایپ کن هر آنچه شعورت میرسد

((دکمه کنترل سرعت را خاموش کن

مرهمی از شوری پوست دختران

گرمای لبشان

تجربه پوزیشنهای مختلف سکس

بر زخمت بگذار

دختر بیشتر

سکس بیشتر

خشونت بیشتر

بیخیالی بیشتر

اینها هستند دیواری از بدنهای گرم بدون محبت که با ملات آب کمرت دورت میکشی))

هی پیرمرد فیلسوف حال تو بگو

((وبلاگی که با داستانهای جبر آلود با پایانهایی دهشتناک شروع شد تغییری نکرده

وبلاگ همان وبلاگ است

داستانها همان داستانها

هیچ طنزی در کار نیست

و دیوارهای زیرزمین هنوز گچی و بی روح است

تلاشی برای تغییر نکن این سرنوشت توست))

 و تو نفر آخر

((هر زمانی داستان خودش را دارد

اگر بخواهی هر داستان را در کوله پشتیت بگذاری

کوله سنگین میشود و دیگر نمیتوانی به راه ادامه دهی

فقط عصاره ای از هر داستان را در خاطر بسپار

با فراغ بال به جلو حرکت کن

و فراموش نکن

خدا تو را دوست دارد))

_________________________________________________________________________________

پ.ن:فردا صبح مردی میاید تا دیوارهای زیرزمین را رنگ کند

اسمش علی است.