دوباره بنگر شاید که به یاد آوردی
به خاطر درخشش نور مهتاب در دریاچه
به خاطر رویای مرد کور
به خاطر حسی که جنین در رحم مادرش دارد
به خاطر هوایی که در درون رویایم تنفس میکنم
به خاطر خنده های هیستریک
به خاطر بوسه های میستریک
من غاری هستم در پس آبشار
آبشار را میبویم
آبشار را میچشم
آبشار را لمس میکنم
اما در درون تاریک خود گرفتارم
ای خفاش های من
از درون قلب سیاه من بیرون بروید
خبر از عظمت آبشار بزرگ برایم بیاورید
ای خفاش ها
به یادم بیاورید که من غاری هستم در پس آبشاری به عظمت تمام گیتی
ای خفاش های کور من
چشمانم را بگشایید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 3:10 توسط بیگانه
|