چشمهایم را باز کردم...جز نور چیزی ندیدم....فکر نکردم ولی باور کردم که همه چیز نور است...فقط نور بود...همه چیز زیبا بود...اشباح سیاهی ناامیدانه گاهی ابراز وجودی میکردند ...از سیاهی خلا بودم...نمیدانستم عشق نور است...عاشق شدم نه یک بار...این اخری را نفهمیدم از کجا امد...دیوانه شدم اما احتیاط کردم...دیوانه تر شدم...آن شب شوم خیلی نورانی بود...قلبم سنگین شد و سرم سبک...اختیارم دست خودم نبود...نفهمیدم چه شد ولی وقتی به خودم امدم خیلی سرم سنگین شده بود...لیوانی که نباید میشکست شکست...راه چاره تاریکی است...دروازه هایی که به نور منتهی میشدند بسته شدند...تاریک...ساکت...ترسناک...بیرحم................................................

دروازه ها در حال شکستن هستند....تغییری در راه است...همانی خواهم شد که قبلا بودم...خدا با من است