بعضی از روزها از اون خیابان باریک رد میشدم.پیرزنی را میدیدم که یک چشمش تخلیه شده بود.خیلی خمیده بود.همیشه در چارچوب در خانه اش میایستاد.بعضی اوقات به آرامی حرفهای بی ربطی را زمزمه میکرد.بچه دبستانی ها که تعطیل میشدند یا با جیغ و فریاد از آن طرف خیابان از جلویش فرار میکردند یا با سنگ و چوب پیرزن را مورد لطف خودشون قرار میدادند.بعضیها اسکلش میکردن.بعضیها سعی میکردند که بهش کمک کنند و ...

پیرزن روز به روز ضعیفتر و از اون طرف وراج تر میشد.خونه خالی و یک پیرزن ضعیف و بی سرپرست شرایطی بود که از یک بچه 7 ساله تا یک مرد 60 ساله نمیتونست به راحتی از کنارش بگذرد.یه گروه از بچه دبستانیها با هم نقشه ریختند که به بهانه کمک کردن وارد خونه پیرزن بشند.بعد از اینکه پیرزن را وارد حیاط خونش کردند در را بستند و همشون شلواراشون را دراورند.آلتهاشون(که از هسته خرما کوچیکتر بود) را تو دستشون گرفته بودند و به پیرزن نشون میدادند و زوزه میکشیدند.یه سریهاشون که دل و جرات داشتند میرفتند نزدیک پیرزن و آلتهاشون را بهش میمالوندند.در آخر هم همشون به پیرزن شاشیدند و به سرعت فرار کردند.بعد از اون ماجرا دیگه هرروز بعد از تعطیل شدن از مدرسه میرفتند خونه پیرزن و همون کار را تکرار میکردند اما آخرین بار که میخواستند برند خونه پیرزن آرایشگر محله از نقشه شومشون با خبر شد و یه کتک مفصلی بهشون زد و بچه ها دیگه جرات نکردند نزدیک خونه پیرزن بشند.ماه بعد پیرزن مرد.بچه دبستانیها خیلی احساس عذاب وجدان میکردند چون به نظرشون مرگ پیرزن در اثر عفونت ادرار اونها بوده.اما علت مرگ پیرزن شکستگی گردن و قطع شدن راه تنفسی بود  چون وقتی میخواسته  به هر ترتیبی که شده به خودش بشاشه گردنش توان تحمل وزن بدنش را نداشته.