چه خبره بابا شلوغش کردی؟!!!
حاج مرتضی ۷۸ سال سن داشت.۳۸ سال بود که نگهبانی بهشت زهرا رو میکرد.۳ سالی میشد که زنش مرده بود.حاج مرتضی با اینکه دیگه لب گور بود اما هنوز مثله یه اسب نر قدرت جنسیش فوران میکرد.از وقتی زنش مرده بود تقریبا هر شب قبل از خواب خود ارضایی میکرد.یه شب با خودش فکر کرد که چقدر با دست خودش رو ارضا کنه.دور و برش رو نگاه کرد چیز به درد بخوری گیرش نیومد.لوله کتریش را امتحان کرد ولی خیلی تنگ بود.یه دفعه جرقه ای در ذهنش زده شد.بیل و چراغ دستیش را برداشت و در اون تاریکی مطلق در حالی که عقربه ها ساعت ۱۱:۵۸ شب را نشان میداد شروع به قدم زدن در میان قبرها کرد.نور چراغش افتاد روی یک قبر قدیمی ۲ طبقه که روش نوشته بود:((این ۲ زن و شوهر همانا در زندگی زنا شویی دومی نداشتندــــ عالیه زمانی:۱۳۶۵ـ۱۲۹۵ـــــــحاج علی زمانی:۱۲۹۴ـ۱۳۶۶)
حاج مرتضی بیلش را انداخت زیر سنگ قبر قدیمی و بعد از کمی کلنجار سنگ را کنار زد.شروع به کندن زمین کرد تا به اسکلت حاج علی رسید.جمجمش را برداشت و با بیل به جستجو ادامه داد تا به اسکلت عالیه رسید.جمجمه اون را هم برداشت.برگشت و طنابی که لباس ها را بهش اویزون میکرد اورد بالای سر قبر.طناب را از تو دو چشم جمجه حاج علی رد کرد و به درختی که ۲ متری قبر بود محکم بستش.حاج مرتضی سپس جمجمه عالیه را روی زمین خوابوند به صورتی که دقیقا رو به رو چشمهای جمجمه حاج علی باشه.شلوار گشادش را حاج مرتضی دراورد و الت مبارکش را در چشم چپ عالیه قرار داد و شروع به جلو و عقب کردن کرد به طوریکه که جمجمه حاج علی به طور کامل بر صحنه اشراف داشت.صدای نعره های حاج مرتضی در سکوت قبرستان میپیچید.لذت اینکه داره یه زن شوهر دار را جلو شوهرش میگائه باعث شده بود که متوجه درد ناشی از تیزی های دور چشم عالیه نشه.بعد از ۲۰ دقیقه جمجه عالیه خانم پر شد از یادگاری حاج مرتضی.شلوارش را کشید بالا و مشغوله برگرداندن جمجمه ها و پر کردن قبر شد.در حین اینکه داشت اخرین بیلهای خاک را میریخت جبرئیل از اسمان به روی زمین اومد در حالی که با دهان باز به حاجی نگاه میکرد دنباله کلمه ای برای توصیف زشتی کار حاج مرتضی میگشت و بعد از کلی من و من گفت:((تو زشت ترین و بدترین گناه روی کره زمین را انجام دادی ای شیطان پرست همانا تو در بد ترین طبقه جهنم جاودان خواهی شد))
حاج مرتضی با خونسردی گفت:((چه خبره بابا شلوغش کردی!اون سنگ قبر رو بردار بیار بزار اینجا!))