پسر  جوان در خانه را باز کرد.هنوز هوا تاریک بود.نگاهی به ساعتش کرد,پنج و نیم صبح بود.مه رقیقی خیابان خیس را فرا گرفته بود.در طول خیابان چندین ماشین پارک شده بودند.پسر جوان دستانش را در کتش کرد و در طول خیابان مشغول قدم زدن شد.خیابان برایش تازگی داشت.خیابان آن خیابانی نبود که هر روز در راه رفتن به دانشگاه با تاکسی در چندین دقیقه به پایانش میرسید.به کنار یک ماشین مشکی متالیک رسید,در ماشین را باز کرد و روی صندلی راننده نشست.شیشه های ماشین بخار کرده بودند و بیرون مشخص نبود.پسر معشوقه دوران نوجوانیش را دید که در کنارش نشسته و با حالتی مظرب به شیشه بخار کرده روبرویش خیره شده.پسر در حالی که سرش را روی فرمان گذاشته بود و به چهره زن نگاه میکرد و گفت:((بگذار فقط یک بار لبانت را ببوسم)).زن پاسخ داد:((من شوهر دارم.دخترم امسال میره مدرسه)) اما زن از ماشین پیاده نشد و لحظه ای به سکوت گذشت.پسر گفت:((اینجا مکان و زمانی دیگر است)).زن لحظه ای با خودش فکر کرد و سپس لبان پسر را بوسید.